شمارهٔ ۱۸۸ - شکایت از روزنامه نگاری خود
خدایگان من از حال بنده بیخبریکه بر تنم چه رسید از غم زمانه همی
ز غره رجب الفرد تاکنون شب و روزبه پیش تیر بلا شد تنم نشانه همی
زمانه بسکه زافلاس و فقر و نوبه و تبنواخت بر سر من چوب و تازیانه همی
دلم سراچه غم شد چنانکه پنداریکه مرغ غم بدلم بسته آشیانه همی
ز سوئی آتش تب در جگر ز دیگر سویغم زمانه زند بر دلم زبانه همی
هزار مرتبه عازم شدم که دریابمشفای عاجل از آن فرخ آستانه همی
بجای آنکه جدا بودم از درت چندیبیابم از درت اقبال جاودانه همی
بشیر چرخ کنم آن معاملت که نمودبشیر بادیه بشربن بوعوانه همی
رمق به پیکرم اندر نبود آن مقدارکه یک قدم سوی بیرون نهم ز خانه همی
چنان شدم ز نقاهت که گاه جنبش و سیرز تن جدا شودم استخوان شانه همی
ز روزنامه چه گویم که قدر خانه مناز او شکسته بذات حق یگانه همی
مرا فکنده به بحری که هر چه می نگرمپدید نیست در آن ساحل و کرانه همی
نه قابلم بکرامات و فضل ملتیاننه شاملم شود الطاف خسروانه همی
چو نام رسمیت آزادیش گرفته به طبعکس نمی خرد او را بنیم آنه همی
وز آن سبب که هواخواه دولت است کسیمساعدت نکند باری از اعانه همی
حقوق نه مهی این اداره همچو جنینبمانده در رحم مادر خزانه همی
چگونه طبع توان کردن این جریده بوقتکه ماهیانه آن گشته سالیانه همی
عجب تر آنکه ندانم پس از سه ماه دگرمرا دهند حقوق گذشته یا نه همی
ز بس که در پی آن با خزانه دار عنودکنم فروتنی و عجز و استکانه همی
به جای ذکر خدا از زبان من شب و روزشده است «یا لولو یاشیندلر» ترانه همی
حکایت من و این روزنامه چون مرغی استکه او فتاده بدام از هوای دانه همی
سرود نظم من اندر سماع اهل خردنکوتر است زچنگ و نی و چغانه همی
بزر خرند حدیثم ز جد و هزل اگربود ز حکمت و تاریخ یا فسانه همی
ولی چه سود که کس در زمانه با یکدستگرفت نتوان هرگز دو هندوانه همی
ازین ره است که زلف عروس فکرت منز دست روز سیاه و غم شبانه همی
چنان شده است پریشان که هیچ مشاطهنمی تواندش آراستن بشانه همی
بود گواه من این نامه کش به خون جگرنبشته ساختمش بر درت روانه همی
برای آنکه زنم بوسه درگهت شب و روزز فضل و رحمت تو جویم استعانه همی
کنون سزد که سپاس ترا ادا سازمبه کلک روشن و گفتار صادقانه همی
کمان شکرم تیر دعا زند به هدفاگر چه نیست جز این سهم در کتانه همی
چنانکه خاطر ما از تو جاودان شاد استخدای بر تو دهد عمر جاودانه همی