شمارهٔ ۱۸۷
خدایگانا تا کار ملک راست کنیبپاستادی و دیری ز پای ننشستی
ز بس که رنج کشیدی به روزگار درازفسرده شد دل و روشن روان خود خستی
زریر گشتت گلنار و کوژ شد قد سروز بس که در ره دولت، چونی، کمر بستی
کنون چو شاخ گل اندر کنار جوی برویکه همچو سرو ز آسیب مهرگان رستی
چو شیر نر بکمد او فتاده بودی و بازچو شیر نر همه تار کمند بگسستی
نگویمت که بجستی چو شیر نر ز کمندکه چون فرشته ز نیرنگ اهرمن جستی
خدای بر تو ببخشود و دست همت حقگره گشود کزین بند جاودان رستی
به چوب و تیشه فکرت چو موسی و چو خلیلهزار جادو و چندین طلسم بشکستی
اسیر شست تو شد عافیت درین دریاکه همچو ماهی آزاد گشته، از شستی
اگر چه قدر تو پوشیده ماند بر دونانتو قدر مردم صاحب نظر بدانستی
پزشک دانا بودی برای این بیمارکه چاره همه دردش نکو توانستی
جلالت تو نه زین دست و پایگاه بودکه پایدار و قوی پنجه و زبردستی
حضیض و اوج مه و مهر در سپهر یکی استمقام تست برون از بلندی و پستی
کسان ز جام هوی مست و سرخوشند ولیتو از می خرد و جام معرفت مستی
بمان به عیش و طرب جاودانه در گیتیکه مایه طرب عالمی تو تا هستی