شمارهٔ ۱۳۳
شنیدم از پی یک لمحه خواب مؤمن راثواب طاعت چل ساله آید از یزدان
بر این قیاس وزیر است اولین مؤمنمسلم است سخن با دلیل و با برهان
که هم وزیر بخواب از نفاق و شر دورستهم از بلای وی آسوده اند خلق جهان
چو او بخواب رود چشم فتنه در خوابستزید زمانه تن آسان به مهد امن و امان
چو مزد خفتنش از کردگار این باشدثواب مردنش اندرچگونه است و چسان
بلی به مردن این خواجه کردگار بزرگسزد ز نو کند ایجاد حور و طرح جنان
هزار باغ بهشت آورد ز لطف پدیدهزار کوثر سازد به هر بهشت روان
هزار طوبی روید کنار هر کوثرهزار حور کند زیر هر درخت مکان
قبا ز لعل بر از سیم و پیرهن ز حریرکله ز مشک و رخ از لاله و لب از مرجان
بدست هر یک از آنان هزار جام و بروصلا زنند که هان بوسه گیر و باده ستان
خدای عزوجل از سحاب همت وجودبرو فرستد باران رحمت و احسان
دهد قباله این باغ دست جبرائیلنهد مفاتح آن روضه در کف رضوان
که زی وزیر شتابند و می بگویندشهمی ز گفته دادار داور سبحان
که پیکر تو سزوار دوزخ است و سزدکه می بسوزی تا روز حشر با شیطان
توئی که خانه بیداد کرده ای آبادچنانکه از ستمت باغ داد شد ویران
ز بس چنین و چنان کرده ای به خلق بدیترا بباید کردن بسی چنین و چنان
گناه تو ز حیات تو بد کنون که رسیدز مردن تو جهان را حیات جاویدان
بدوزخت نفرستم که اهل دوزخ راکفایت است عذاب و شکنجه نیران
چو بندگان من از مردن تو آسودندبود به چون تو گران جانی این بهشت ارزان
ایا وزیر موافق که زنده ات ثقلیستبه روده ثقلین و به معده ایران
جهانیان سزد ار قدر عافیت دانندتو بر خلاف جهان قدر مرگ خویش بدان
که هم ز مرگ تهی گردد و بیاسایدسرت ز باد غرور و تنت ز بار گران
ز مردنت ملک الموت در فلک نازدچنانکه عیسی از احیای زنده در کنعان
من ار لطیفه بگفتم ز روی دانش و فکرولیک نکته دیگر همی کنم عنوان
وزیر مؤمن خاصست لیک مسلم نیستاگر چه عامست اسلام و خاص شد ایمان
بود مسلمان در شرع و آنکه مسلم راگزند ناید از آزار او و بدست و زبان
بر این قیاس وزیر ارچه مؤمن است ولینه مسلم است که اسلام ازو رسیده به جان
کجا ز مسلم دین راست خار در دیدهکجا ز مسلم حق راست نار در شریان
کجا مسلمان گوید گزاف بر داورکجا مسلمان جوید خلاف با قرآن
کجا مسلمان با مؤمنان کند حیلتکجا مسلمان بر مسلمان زند بهتان
گر این مسلمان فاجر همی بود بوذرگر این مسلمان کافر همی بود سلمان
گر این طریق مسلمانی است و این ره دینسلام باد بر آن دواثیم و سه خوان
چنان ز آل مکرم ذلیل گشته کرامکه خاندان نبی از نژاد بوسفیان
چو تازیان صف ممتازیان همی تازندبه قصد صید گوزنان به جای شیر ژیان
ایا وزیر ستمگر که کردگار بزرگدهد سزایت یک بر هزار در دو جهان
ترا بتاری ایمان نه ای بلفظ فرانستمام پردگیان تواند بی ایمان
مرا ز پنجه جورت ز بعد پنجه سالسرا چو خانه گور است و باغ چون زندان
به کنج غم ز جفای تو خون خورم گوئیکه من جنینم و گیتی همی بود زهدان
مرا زرشک بیغوله ای مکان دادیچنانکه ناصرخسرو بغار در یمگان
عروس بخت ترا منشی قدر کابیننبشته گاه به کابینه گه به پارلمان
معاشران و رفیقان و دوستانت راکه ایمنند به دهر از طوارق حدثان
درم به کیسه و می در پیاله یار ببرجهان مسخر و گیتی به کام و حکم روان
مرا ز بعد دو سال انتظار خدمت و کاربه جای رنج نشابور و زحمت سمنان
کنی روانه به ساوجبلاغ و خود باشیوزیر عدلیه نائب مناب نوشروان
چرا نصیب تو از ملک نوش بی نیشستچراست بهره من از تو درد بی درمان
ترا چه پایه هنر بنده را چه عیب بودترا زیاده کجا باشد و مرا نقصان
بگو دلیل که تا ده بعذر پردازمبگو گناه که تا ده بیارمش تاوان
بران امید بدم کز پی درستی و عدلعنایت تو بکارم دهد سر و سامان
همی علاوه کنم افتخار و حشمت و جاههمی زیاده کنم اعتبار و شوکت و شان
خلاص گردم از آن رنجهای پی درپینجات یابم از آن ورطه های بی پایان
به عکس آنچه همی داشتم ز بخت یقینخلاف آنچه همی بر دمی بخویش گمان
مرا ترقی معکوس شد نصیب و نصیرمرا ستاره منحوس شد قرین و قران
بجای آنکه ستانم نشان قدر و شرفبکاست قدرم و کم شد شرف برفت نشان
ز آه سینه و طوفان دیده هر شب و روزدر آتشم چو سمندر در آب چون سرطان
ز ماه و کیوان وز بخت خود چرا نالمگنه تراست نه از بخت و نزمه و کیوان
وزارت تو و ادبار من همی ماندبکار آنکه به سگ جو دهد به خر ستخوان
رسید بر تن زار من از تو بس بیدادکه دادم از تو ستاند خدای دادستان
من از جفای تو آن دیدم ای وزیر که دیدخلیل از پدر خویش و یوسف از اخوان
وزارت تو همی گفت عدل را بدرودبلی کجا رمه ماند چو گرگ شد چوپان
چه نالم آه عفاک الله آفرین به تو بادچه گویم اصلحک الله خانه آبادان
مرا بکردان دادی قضا و خود گشتیندیم ترکان در گلشن بهارستان
به کوه و صحرا کردی رها و پرتابمگهی چو سنگ فلاخن گهی چو تیر کمان
مگر بگورم از آن جایگه روان سازیکه نیست قریه آن سو ترک ز عبادان
که دور راشی و ایام مرتشی باشدنه دور راستی و عدل و رأفت و احسان
شریح قاضی و فرزند بوشوارب رابود بنزد تو قدر و مقام و جاه و مکان
نه مر مرا که ندارم بکژ روی پیوندنه مر مرا که نبرم ز راستی پیمان
نه مر مرا که نظیرم نزاده مادر دهربه صدق لهجه و لطف کلام و حسن بیان
ز رشک کلکم حسرت همی خورد وطواطز شرم نطقم خجلت همی برد سحبان
شود به نثر ثنا گسترم ابواسحقز من ریاضی تحصیل کرده بوریحان
شکسته خط سنبل به گل کند تعلیقرقاع نسخم نیلوفر آرد از ریحان