شمارهٔ ۱۰۷
از حکایت سال سیصد و نهاین حدیثم کجا شود فرمش
که چو حلاج را بدار زدندنه رخش زرد شد نه چهره ترش
چون برآمد فراز دار بقاگفت ای غافلان ز دانش و هش
پنبه فرسوده از کمان گرددآتش از آب و آهن از چکش
عرش من ثابت است و نقش جلیثبت العرش گفته ثم انقش
این نه مرگ است زندگیست که نیستمیزبان کریم مهمان کش
عطسه من ز نفخ رحمن استعطسه مغز صرعی از کندش
من کلیمم عصای من دار استاتوکؤ علی العصا و اهش
گفتش آن یک شهادتان برگویکه زمانت رسیده گفت خمش
شمع ایوان دوست چهره اوستنور خورشید بین و شمع بکش