شمارهٔ ۹۸
یک سوزن و یک سنجاق بودند به سوزندانمانند دو تن عیار افتاده به یک زندان
سنجاق به سوزن گفت کار تو در اینجا چیستوز بهر چه خسبیدی اندر دل سوزاندان
سوزن بجوابش گفت ای بی هنر سوریمن خادم خاتونم سرخیل هنرمندان
دندانه من تیز است زین روی مرا بی بیبنشاند در این خانه مزد هنر دندان
سنجاق بگفتش رو، کز روزن زیرین استپیوسته ترا روزی بی ضامن و پایندان
دجال صفت یک چشم افسار نگون از پشمدندانه زنی با خشم زانگشتره بر سندان
گفتا چکنی منعم کز خدمت کدبانوچندانکه بلابینم هم شادم و هم خندان
بنگر تو بعیب خویش ای کله کلان کز جهلهم عبرت خویشانی هم حیرت پیوندان
زآنرو که شوی در کار کوژ و کژ و خمیدهچون سیخ کباب مست اندر شب برغندان
ناگاه عجوز آمد سنجاق برون آوردتا وصله کند با وی رخت تن فرزندان
هنگفت بد آن جامه خمیده شد آن سنجاقچون در دل کج طبعان اندرز خردمندان
سنجاق بخاک افکند برداشت یکی سوزنکاندر نظرش سنجاق باقدر نبد چندان
از غلظت آن جامه بشکست سر سوزنچون بیل کشاورزان در موسم یخ بندان
سوزن به زمین افتاد غلتید بر سنجاقسنجاق به تعظیمش برجست چو اسپندان
آهسته بگوشش گفت مائیم دو فرمان برکز بی هنری خواریم در چشم خداوندان
بدبختی خود را من از چشم تو می دانمبدبختی خود را تو نیز از قبل من دان
هنگام هنر بودیم با خویش عدو اینکاز بی هنری هستیم ضرب المثل رندان