شمارهٔ ۸۸
دوش بدرالدوله را بوس از جبین برداشتمبا مژه از چهره خوی از زلف چین برداشتم
دست اندر عروة الوثقای زلفش آختموز کمند گیسویش حبل المتین برداشتم
پرده شرم از نگار مهربان یکسو زدمبرقع ناز از جمال نازنین برداشتم
تا دو دستم بند شد بر گوشه دامان اودست از دامان خیرالمرسلین برداشتم
پشت پا بر گردن افلاکیان زد آن صنمتا دو . . . را بگردن از زمین برداشتم
مست بودم کردمش با . . . خود از جا بلندآنچنان مردم که او را اینچنین برداشتم
ناگهان بدرالملوک از در درآمد دید من. . . ش را پای بر چرخ برین برداشتم
آفرینم خواند و نوشاندم قدح تا بر سپهرآفرین از آن لب نوش آفرین برداشتم
گفت باشد مادرم ختم بتان در دلبریگفتمش این ختم را یک اربعین برداشتم
ژاپن و ماچین بچین ژوپن و پاچین چو داشتکام دل از ژاپن و ماچین و چین برداشتم
خوشه پروین بدستی داشتم از سنبلشدست دیگر خرمن سیم . . . برداشتم
پیش . . . گشودم . . . توران الملوکدر بر غلمان نقاب از حور عین برداشتم
چون مسخر گشت در زیر نگینم آن پریخاتم ملک سلیمان را نگین برداشتم
پیرهن پر لعل و دامان پر ز مرجان شد مراتا که مهر از کوزه ماء معین برداشتم
مهر آن گنجینه را برداشتن بیخون دلاو گمان می کرد اما من یقین برداشتم
حق عذرم خواست تابو عذره بر عذرا شدمآستینش با دم روح الامین برداشتم
گفتمش از آستینت برنخواهم داشت دستگفت من پیش از تو دست از آستین برداشتم
چرخ . . . دید و دستی بر سرش مالید و گفتزین سپس دست از سر طغر لتگین برداشتم
اعتضادالملک بود این انگبین را خود مگسسعی کردم تا مگس را زانگبین برداشتم
چون تکلتو جابجا شد از پی تاریخ آنگفتمش از اعتضاد الملک زین برداشتم