شمارهٔ ۸۵
دامن دل ز کف صبر رها میبینمهرکه عاشق شده داند که چهها میبینم
تا درخشید رخ بدر من از مطلع حسنشمس روشن بر رویش چو سها میبینم
صنما چون و چرا با من مسکین بگذارکه دلم فارغ ازین چون و چرا میبینم
غیر حرمان تو هر درد که رانی به دلمخویش را در ره تسلیم و رضا میبینم
تو به من جور روا داری و من در همه وقتطاعت امر تو بر خویش روا میبینم
چهرهات آینه حسن الهی باشدسینه گنجینه اسرار خدا میبینم
زخم تیرت به تن ریش چو مرهم دانمدرد عشقت به دل خویش دوا میبینم
نه ازین ورطه رهایی به دعا بتوانمنه ازین لجه خلاصی به شنا میبینم
آتشی در دلم افروختهای این عجب استکه به دل شعله به لب آب بقا میبینم
برخی شعر تو جان کردم و خود را به درتتاج عشاق و امیرالشعرا میبینم