شمارهٔ ۶۷ - غزل ناتمام
نه طاقتی که بماند دل من از طلبشنه جرئتی که شود تن روانه در عقبش
شبی به بستر من خفته بود و جان مرانبود جرئت یکبوسه از دو لعل لبش
چرا روی ز پی او دلا بدین جرئتمگر تو غافلی از صلح و قهر بی سببش
نمود دعوی جرئت به عاشقی فرهادکه عشق کوفت سرش را به سنگ و گردابش
مشو دلیر بشیرین زبانی خوبانکه هست خنده شیر از فزونی غضبش