شمارهٔ ۶۵ - خطاب به معشوق
دارم سری از خیال در پیشوز درد فتاده ام به تشویش
کان دلبر شوخ چشم عیاررانده است مرا ز حضرت خویش
در خانه خود صلا زد آنگاهکفش ادبم نهاد در پیش
افکند ز طمطراق و نازمخندید مرا بسلبت و ریش
گفتم که ارادتم چو بیندهر روز محبتش شود بیش
بر عکس مراد خویش دیدمسلطان نکند نظر بدرویش
ای دل اگر آن نگار طنازمرهم ننهاد بر دل ریش
زین بیش ز مهر وی مجو کامزین بیش ز قهر وی میندیش
شاهان را این چنین بود رسمخوبان را این چنین بود کیش
بیچاره امیریست کو راجز تیر دعا نمانده در کیش