شمارهٔ ۶۲
دلم بسته در حکم و فرمان اقدستنم خسته از درد هجران اقدس
مرا دست بر سر بود خون بدامانکه دستم جدا شد ز دامان اقدس
فتادم ز پا رفتم از دست و جانمبیکبارگی گشت قربان اقدس
دلم غرق خون است چون ناردانهز هجران سیب زنخدان اقدس
بدست اجل شد گریبان عمرمچو بگسست دست از گریبان اقدس
اگر سنگ بارد بسر ز آسمانمنگردد دل از عهد و پیمان اقدس
امیری از این غم بمیری که گردیفدای سرو برخی جان اقدس
دل سنگ سوزد بحالت ولیکننسوزد دل نامسلمان اقدس