شمارهٔ ۶۱
دلدار بمن از همه کس بیش کند نازپیوسته بر این عاشق دلریش کند ناز
گه بر تنم از خامه پر نوش دهد جانگه بر دلم از نامه پر نیش کند ناز
گو ناز کند بر دل مجروحم از یراکنازش بکشم هر چه از اینبیش کند ناز
ترسم که در آیینه به بیند رخ خود راگیرد نظر از عاشق و بر خویش کند ناز
درویش بنازد بشهان از کله فقروین شاه کله دار به درویش کند ناز
بیگانه در آن خانه محالست برد راهکو خویش پرست آمد و بر خویش کند ناز
نازش همه جا بر دل رنجور امیری استاما بدو صد غصه و تشویش کند ناز