شمارهٔ ۴
تقدیم دوست کردم تصویر خویشتن راتا جای من ببوسد آن روی چون سمن را
ای عکس چهره من چو میرسی به کویشدر پای او افشان یکباره جان و تن را
زان طره معنبر کان ماه ار بچنبربستان بجای شکر بوسی از آن دهن را
گر آن پری شمایل باشد بمهر مایلدر گردنش حمایل کن دست خویشتن را
پنهان ز لعل نوشش وز چشم عیب پوششآهسته زیر گوشش بر گو تو این سخن را
کایم شبی بکویت گیرم کمند مویتروشن کنم زرویت خرگاه و انجمن را
هان ای امیر بانو عشقت کشد ز هر سواز آن کمند گیسو بر گردنم رسن را
ماهی نهاده بر سر از مشک ناب افسرسروی نموده در بر از لاله پیرهن را
مهرت بجان سپردم در عشق پافشردمزین عیش تازه بردم از دل غم کهن را
این راز از حبیب است وین درد باطبیب استفریاد عندلیب است کاشفته این چمن را