شمارهٔ ۳۷
آمد ز سفر موکب والای ولیعهدتابید چو مه طلعت زیبای ولیعهد
شد صدرنشین شمس به بیت الشرف اندرتا بوسه زند خاک کف پای ولیعهد
تابید مه از اوج فلک تا همه بینندگردون سپر افکنده به هیجای ولیعهد
افتاد چو بر بام فلک سایه چترشخورشید برآمد به تماشای ولیعهد
از هم گسلد رشته هر جادو و نیرنگاز تاب عصا و ید بیضای ولیعهد
گر کار جهان ز آهن و رویست شود نرمدر پنجه و بازوی توانای ولیعهد
پنهان نتوان داشت که هر راز پدید استدر آینه فکرت بینای ولیعهد
زین پس بنماید بجهان کاری دشوارکاسان شده هر مشکلی از رای ولیعهد
هر کس سر و سودای بزرگی بسرآردما را نبود جز سر و سودای ولیعهد
خوشباش امیری که رساند ملک العرشترفیع صفای تو به امضای ولیعهد