شمارهٔ ۲۱ - مختوم بنام شاه ولایت
ای بر فلک افراشته خرگاه ولایتوی صاحب تاج و کمر و گاه ولایت
ای از تو عیان ظاهر بینای شریعتوی در تو نهان باطن آگاه ولایت
روی تو چراغ شب دیجور طریقتنطق تو طباشیر سحرگاه ولایت
رخشنده ز رخسار تو اشباح حقایقتابنده ز انوار تو اشباه ولایت
تو چشمه حیوانی در ظلمت گیتیتو شمع فروزانی در راه ولایت
سوگند بذات احدیت که در اقلیمامروز توئی پیرو شهنشاه ولایت
سالک نبود جز بتوره سوی حقیقتزیرا که توئی پیرو شهنشاه ولایت
خورشید جمالی تو وگر دون جلالیمهر فلک دولتی و ماه ولایت
تا السنه جهل ز علم تو بریدنددر مدح تو بگشوده شد افواه ولایت
ای هادی هر گمشده وی قاید هر کورما را برسان جانب خرگاه ولایت
تا سجده کنم در بر ایوان طریقتتا بوسه زنم بر در درگاه ولایت
آمد به اسیری بکمند تو امیریچون سائل مسکین بدر شاه ولایت