گنج

شمارهٔ ۱۳۵

ماه من بر برگ سوری ازغوان ساید همیوز دل سیمین صدف یاقوت تر زاید همی
بسدین درجش عقیق و لعل و مرجان پروردباده گلگون بسیمین جام بپیماید همی
حریتم زان پسته خندان که ماهی چند روزبا دل خونین لب اندر خنده بگشاید همی
حقه سیمش چو چشان منستی کز فراقبر گل سوری عقیق سوده پالاید همی
شکرستانی است الحق طوطی ما را سزدبرگشاید بال و از این خوان شکر خاید همی
ز آن شراب ارغوانی اندر آن سیمین قدحدر کشد تا شعرهای تازه بسر آید همی
هیچ نشنیدم جز آن سیمین صنم کس بیسبببیگناهی را بخون رخساره انداید همی
بسکه خون اندر دل ما کرد از هجران خوداز گریبانش بدامان خون روان آید همی
دامنش پاک است از هر گونه آلایش ولیخون این بیچاره دامانش بیالاید همی
دلبرا ترکا پریرویا نگارا مهوشاحق تعالی مر ترا بر ما ببخشاید همی
خونخورم وز دیده خونبارم که ترسم از گلتخون فزون آید تن پاک بفرساید همی
از امیری خواستم تدبیر این اندیشه گفتراز دل بر گوی و بنگر تا چه فرماید همی