شمارهٔ ۱۳
غلام همت آنم که خاک عشق سرشتمرید فکرت آنم که راه انس نبشت
خوشا دیار محبت که اندر آن وادیطراز کعبه شود فرش عاکفان کنشت
مکن ملامت و آزار بندگان خدایکه باغبان نه برای تو این درخت بکشت
تو جامه پوش و بدرزی مدار بحث و مپرسکه بافت دیبه آن یا که تار و پودش رشت
از آن بترس که با این غرور در محشرترا برند به دوزخ جهود را به بهشت
درین معامله هم با خدا ستیزه مکنکه از گل تو، خم، کنند از ایشان خشت
مرا عقیده بدل اندراست و جفت من استترا چکار که نیکو شماریش یا زشت
تن من و تو رود در دو خاک تیره بگورچنانکه قالب ما را حق از دو خاک سرشت
صبا ز جانب این خسته با حیات بگوکه این بدیهه امیری بیادگار نوشت