شمارهٔ ۱۱۵
در مشهد کویت آمده بودسرمست دی از خمار باده
مادر زن خویش را گرفت اوچون توپ بیاری عراده
نیمی چو ز شب گذشت دیدمکامد به سرای رو گشاده
این بنده ز جای جسته گفتمای قوم دیگر چه روی داده
گفتند قلی ز عشق لیلیدر مضج قیس رو نهاده
گفتم بزنید آقلی راکاین پای غلط بجا نهاده
دستش شکنید و مغز کوبیدتا برگردد ازین اراده
یک چند تن از ملازمانمدیدم که برویش اوفتاده
بیچاره بریز چوب ایشانمی خواند عدیله و شهاده
این نص حدیث و صدق محض استباور منما ازین زیاده