گنج

شمارهٔ ۱۱۱

ای تاجر بی‌ثروت سوداگر بی‌مایهایوان تو بی‌دیوار بستان تو بی‌سایه
بستان ترا پژمان هم سوسن و هم سنبلایوان ترا ویران هم پیکر و هم پایه
در بوته غمازان بگداخته همچون زردر بزم شش اندازان درباخته سرمایه
انده به تو وابسته از باب الی المحرابنکبت به تو پیوسته از بدو الی الغایه
بدنامی و ننگت را آورده ملک سورهبدبختی و نحست را بر خوانده فلک آیه
بابات به خون غلتید از کینه این عمومادرت زبون گردید از فتنه این دایه
این دایی و این عمو خستند روانت راتا کرد تنت را قوت بن جعده و بن دایه
بر مادر مسکینت از دیده به خاک افشانخونی که فریدون ریخت از کشتن برمایه
کشتید اتابک را بی‌جرم و گمان کردیدکو باغ نیاکان را داده است به همسایه
دیدی که برادرهات این روضه دلکش رادادند به همسایه با زینت و پیرایه