شمارهٔ ۱۱
لسان را سحر در طی لسانستمه و خورشیدش اندر طیلسانست
عروس فضلش اندر حجله طبعچو در فردوس خیرات حسانست
لسانا ای که کلک در فشانمبمدحت جاودان رطب اللسانست
توئی آنکس که تیغ خامه ات رادل سنگ پریرویان فسانست
نمی پرسی نشان از حال بیمارکه روزش چون و حالش بر چه سانست
مشو در شام تار از روز نومیدکه نومیدی شعار ناکسانست
بسان کوه آهن دل قوی دارکه ایزد بنده را روزی رسانست