شمارهٔ ۱۰
نه عمر رفته دگر باره آید اندر دستنه تیر چون ز کمان جست آید اندر شست
چو عمر رفته نیاید بدست آن بهترکه در حوادث آینده خفته باشی و مست
ترا ز خواب چهل ساله ننگ و عار مباداز آن که دامن خوابت بمرگ در پیوست
بخسب تا ببینی ز انقلاب زمانستاره ها شده تاریک و آسمانها پست
چو طشت عمر ، ز بام اوفتاد و کرد صداتفاوتی نکند گر شکست یا نشکست
ستورِ لاشه ، چو پرداخت کالبد ز رواننه بار برد و نه خربنده اش بر آخور بست
دوباره دوشش سنگین نشد ز بار گراندوباره پشتش از آسیب خشگریش نخست
چدار و آخیه و داغ و لاشه و افسارز لوح حافظه فرموش کرد و از غم رست
نه مرده ریگش در دست مفتیان افتادنه کس بحیله زنش گادو جای او بنشست
خری بمرد و خری بسته شد بر آخور ویقراقری به شکم اوفتاد و بادی جست
تو نیز ای پسر ، ار آدمی ، نه ای خَرزیاگر فرشته نه ای با ددان مشو همدست
رهین آخور خود شو که مرغ و ماهی راطمع بدام در افکند و آرزو در شست
ز خیر اگر خبرت نیست سوی شرم گرایکه در میانه این هر دو نیز چیزی هست
ستور بارکش از مرد آدمی کش بهشکم پرست نکوتر بود ز نفس پرست
امیر یا سخن آهسته گو که باده کشانشراب رز نشناسند از شراب الست