شمارهٔ ۱۰۰
ای دریغا کهربا با امزیک و فیروزه نگینآن بصافی بی نظیر و این بخوبی بی قرین
آن یکی افتاد از کالسکه اندر آستانوین به بزم نصرة الدوله برفت از آستین
آن یکی انگشتری را حضرت والای رادداده بهر زیب دست ساعدالملک مهین
و آن دگر همزاد لعل فرخ میراجلدر صفا و راستی مانند نای حور عین
ساعدالملک ارنگین گم کرد خود بشگفت نیزانکه جم را نیز چندی یاوه شد از کف نگین
هست بگشفت آنکه گم شد مریمی کاندر دمیدبادها در پیکرش روح القدس روح الامین
ناگوار آید طعام از بعد خسرانی چنانپرخمار آید شراب از بهر فقدانی چنین
میزبان گر انگبین برخوان مهمانان نهدمیهمانان را در این خوان سرکه گردد انگبین