گنج

شمارهٔ ۸۰

کان التوانی انکح العجز بنتهو ساق الیه حین زوجهامهرا
فراشا و طیئا قال له اتکیفانکما لابد ان تلد الفقرا
کرد توانی بناتوانی شوهرزانکه نبودش جز او مناسب و همسر
از پس ماهی سه چار این زن از آن شویزاد یکی دختری خمیده و لاغر
دخترکی شوربخت و گول و تهی مغزدخترکی زشت روی و کوژ و سبکسر
تازه عروسی بنام غفلت کورامستی پیرایه بود و پستی زیور
جهل که بدمردکی غلیظ و گران طبعسرکش و تند و شریر و شوم و ستمگر
جانور آزار و تیره مغز چو کفتارآدمی اوبار و خیره چشم چو اژدر
از پی کابین غفلت از ره شهوتحلقه فرو کوفت جاهلانه بر آن در
گشت نفاق اندرین مناکحه قاضیظلم معرف حسد گواه مقرر
خامه روز سیه بنامه حسرتکرد رقم آنچه گشته بود مقرر
برد مشاطه غمش بحجله اندوهآینه عجب را نهاد برابر
زد ز پریشانیش بکیسو شانههشت ز بدنامیش بتارک افسر
دوختش از آه و ناله جامه بر اندامساختش از درد و غصه رخت به پیکر
غازه ز خون و ز غبار غصه سپیدابسودش بر چهرگان زشت مجدر
وسمه ز نیل عزا و سرمه ز کوریگردش بر حاجب و جفون مکدر
جای سپندش همی برابر رخسارجان و دل مردمان بسوخت بمجمر
ساخت ز خاشاک ذلت او را بالیندوخت ز خاکستر کسالت بستر
دادش آنکه بدست جهل و بدو گفتتخته و در نیک جفت کرده دروگر
چون زن و شوهر بحجله دیر بماندندچار ثمرزاد ازین دو نخل تناور
فقر و پریشانی و ملالت و خواریزاد از این هر دو این چهار برادر
چار برادر نه چار لشکر جرارچار حد ملک را نموده مسخر
کوفته مغز حکیم و خاطر نادانسوخته جان گدا و خان توانگر