گنج

شمارهٔ ۸ - در ستایش امیر نظام گروسی فرماید

چو در خواب شد دیده پاسبان‌هانوای درای آمد از کاروان‌ها
به محمل گزیدند جا خوبرویانبه تن‌ها دمیدند گفتی روان‌ها
سمن‌سینگان توأم اندر کژابهچنان زهره و مشتری را قران‌ها
بتان پریچهره بر بیسراکانچو اقمار تابنده بر آسمان‌ها
به جمازه‌ها بر نشستند گردانچو بر اخگر تافته بر دخان‌ها
شترها روان یک ز دنبال دیگرچو عقد لئالی که در ریسمان‌ها
چنان رشته دوک دست عجوزانمهار شتر در کف ساربان‌ها
دوان تازی اسبان ز پیش قوافلنشسته بر آن اسب‌ها پهلوان‌ها
نمد زین بزیر و گژین جامه در برفروهشته دامان برگستوان‌ها
گرفته رهی دور در پیش و سرخوشرها کرده ز اسبان تازی عنان‌ها
سواره دلیران به پیچیده سرهاپیاده یلان تنگ بسته میان‌ها
یکی چست چون اختران بر فلک‌هایکی تند چون تیرها از کمان‌ها
زمین همچو گردون پر از ماه و اختردر او از پی رهروان کهکشان‌ها
به ناگه یکی ز آسکون تیره ابریبرآمد چو دودی که از دیگدان‌ها
رخ خور به میغ سیه گشت پنهانچو در زیر پر، بیضه ماکیان‌ها
بشورید ابر سیاه از جوانبببارید سیم سپید از کران‌ها
دمان ابر تاری چو پیلان جنگیوزان باد صرصر چنان پیلبان‌ها
پراکنده شد سونش سیم چندانکه گفتی گشودند درهای کان‌ها
نسیمی که از دامن که وزیدیبتن در همی‌شد چو نوک سنان‌ها
به روی گژین جامه پهلوانانز سنجاب پوشیده شد طیلسان‌ها
چو برداشتی باد دامان محملدرخشیدی از چرخ‌ها فرقدان‌ها
سمن‌سینه ترکان مشکینه‌مو راز کافور سیمینه شد ارغوان‌ها
بتان بسد روی یاقوت لب راز الماس و بیجاده شد بهر مان‌ها
ز بس بر شبه سیم سودند گفتیچو پیران شدستند یکسر جوان‌ها
زمین چون بحار و نجائب سفائنعلم‌های گندآوران بادبان‌ها
بتان جمله آکنده دامان به گوهریلان یکسره کنده دل‌ها ز جان‌ها
تو گفتی مگر شور محشر برآمدکه کر شد همی گوش چرخ از فغان‌ها
ز یکسو عوای ذئآب و ثعالبز سوی دگر خلق را الامان‌ها
فلک میزبان بود و مردم خورش‌هادد و دام هامون همه میهمان‌ها
جز این میهمانان ندیدم کسی راز دندان چکد زهر و خون از دهان‌ها
همی‌ریخت مردم ز بالای زین‌هاچو از شاخ‌ها برگ‌ها در خزان‌ها
قباها به تن‌های مردم کفن‌هاولی مر، ددان را چو دستار خوان‌ها
دریده ز دندان بو جعده دل‌هاخراشیده چنگال بن دایه ران‌ها
دوان جوق گرگان ز دنبال مردمچنان کز پی گوسپندان شبان‌ها
ز ناف یکی سر بر آورده نشترز کام یکی آخته کلبتان‌ها
من اندر پی کاروان او فتادهچنان حلقه‌ها در بن ریسمان‌ها
همی‌رفت معشوق و من در پی اوچو دلدادگان از پی دلستان‌ها
به گوشم وزان باد چون باد غرهاز چشمم روان آب چون ناودان‌ها
مر آن باد پا خنگ پولادسم راکز آهن به تن باشدش استخوان‌ها
رگ و پی بر اندامش انسان که گوییهمی‌رسته از خارها خیزران‌ها
یکی بانگ بر وی زدم تا همی‌شدشناور چو مرغی که در آبدان‌ها
بسنبید الماس با آهنین سمچو با سوزن در زیان پرنیان‌ها
به برف اندرون سینه‌مالان همی‌شدچو در ریگ‌ها باره ترکمان‌ها
فتادم به پیش از همه کاروانانگشادم به تحمید ایزد زبان‌ها
بدیدم به محمل بت نازنین راکه بد چون گل تازه در گلستان‌ها
کنون سرو بن کرده چون بید مجنونهمش ارغوان‌ها شده زعفران‌ها
گرفتم عنان و زمام نجیبشبر او خواندم از دوستی داستان‌ها
زبانم غم عشق را شد مفسرلبم قصه شوق را ترجمان‌ها
ز بس راندم از مهر با وی سخن‌هاز بس خواندم از صدق بر وی بیان‌ها
دلش مهربان شد به من گرچه بودیاز آن سنگدل‌ها و نامهربان‌ها
پی آنکه ره زودتر آید به پایانز نرد سخن ساز شد نردبان‌ها
مرا گفت هیچت اگر دانشستیندانی چرا سودها از زیان‌ها
بدین روزگاران که بارد به گیتیز ابر سیه مرگ‌ها و هوان‌ها
ز رفتن فرو مانده تازی نوندانز کالا نظر بسته بازارگان‌ها
نیایند گرگان برون از منازلنپرند مرغان بر از آشیان‌ها
نه تنها مرا بلکه خود را به خواریچرا کردی آواره از خانمان‌ها
ز ایوان ره کاخ دیوان گرفتیبه بیغول‌ها راندی از شارسان‌ها
شدی در پی مرگ‌ها و بلاهازدی بر دم تیغ‌ها و سنان‌ها
مگر ز آتشستی ترا روی و پیکرمگر ز آهنستی ترا استخوان‌ها
مگر نقد جان زان متاع است، کو راز بازار بردی چنان رایگان‌ها
بدو گفتم ای گلبن باغ شادیکه رویت بود چون گل بوستان‌ها
ندانی که مرد آنگهی پخته گرددکه فرسوده گردد ز دور زمان‌ها
بنشنیده باشی که رستم چگونهپی گرگساران بپیمود خوان‌ها
نتابید از آهنگ پیلان جنگینترسید از آوای شیر ژیان‌ها
ز پولاد بودش به بر پیرهن‌هاز خورشید بودش به سر سایبان‌ها
سرون بر کشید از سر نره دیوانجگر بر درید از دل پهلوان‌ها
کرا کسب دانش به تجریب بایدبدینسانش پیمود باید کران‌ها
به چنگال پتیاره در خون تپیدنبه از خون دل درکشیدن به خوان‌ها
به دندان شیر اوفتادن از آن بهکه ناز پزشکان بیمارسان‌ها
چو بشنید یار این سخن گفت خامشازین بیش بر من مخوان چیستان‌ها
برای من، این باد رنگین، چه بافیکه بستوهم از عشوه باد خوان‌ها
پشیزی نخرم فسونت ور از برفرو خوانی انجیل‌ها و قران‌ها
نه بر جان مباح است بیزاری از تننه بر تن گواراست بدرود جان‌ها
سر آدمی نی درخت است کز نوبروید پس از اره باغبان‌ها
به من راستی کن که نیکو شناسمسخن راستان را ز افسانه‌خوان‌ها
بگفتم بتا راستی را سرایمحدیثی که بشنودم از باستان‌ها
که بیدانشان چون بمانند عاجزشتابند اندر پی کاردان‌ها
بپویند کوران سبیل بصیرانبجویند خردان طریق کلان‌ها
ندانی که دانش‌پژوهان گیتیز دانا بجویند هرسو نشان‌ها
چنان مرد گم کرده راهی که جویدنشان ره اندر پی کاروان‌ها
من این سهمگین درها را از آن رهببیزم که دارم به دل آرمان‌ها
سه سال است دور از حضور امیرموزان آستان بر دگر آستان‌ها
بهار نشاطم خزان گشت ازیراچه در فرودین‌ها چه در مهرگان‌ها
مشدر شدم خانه در نرد عذرابه دست حریف اندرم کعبتان‌ها
قضا پیر زال است و من تار پنبهفلک هچنان چرخه دوکدان‌ها
روانم کنون بر درش تاستانماز آن عنبرین خاک قوت روان‌ها
اگر بار دیگر ببوسم سرایشز بختم سزد، شکرها و امتنان‌ها
ز دل‌ها نهم بر درش پیشکش‌هاز جان‌ها برم در برش ارمغان‌ها
فشانم بر او جان چنان چون که دیدیز پروانه بر شمع‌ها جان‌فشان‌ها
ایا حضرتت مظهر مردمی‌هاایا نسبتت مفخر خاندان‌ها
ز فضلت مهالک ریاض تنعمز عدلت مفازات دارالامان‌ها
تو کیفر دهی حادثات فلک‌هاتو جبران کنی نائبات زمان‌ها
بکشتم همه ملک را زیر و بالانمودم همه خلق را امتحان‌ها
نجستم نظیرت به چندین ممالکندیدم قرینت به چندین قران‌ها
نه میری بود چون تو در سطح گیتینه ماهی دمد چون تو بر آسمان‌ها
ندانند قدرت گر این تنگ چشماننگویند مدحت گر این بی‌زبان‌ها
مخور غم که تو مهری و خلق، کورانمجو کین که تو ماهی اینان کتان‌ها
چو عدلت نهد تیرها بر کمان‌هاچو بأست زند تیغ‌ها بر فسان‌ها
پلنگان بنالند در کوهسارانهِژَبْران بمیرند در نیستان‌ها
اگر شارسان بر نگاری نماندبه فرزانه بهرام بر شارسان‌ها
وگر خامه‌ات بر ورق مشک بیزدببندند عنبرفروشان دکان‌ها
جهان را به یک روز بخشی ازیراجهانبانت هر روز بخشد جهان‌ها
به سائل دهی بدر‌ه‌ها بیسگانیبه شاعر دهی گنج‌ها را یگان‌ها
ببرد پرند کجت دشمنان راببر دیبه مرگ چون پرنیان‌ها
تو چون آذرآبادگان کعبه کردیبه کعبه کنند آذرآبادگان‌ها
الا تا جهان جاودان از تو خرمبمانی همی جاودان جاودان‌ها
همه ساقیان تو زرین‌کلاهانهمه منشیان تو مشکین‌بنان‌ها
همه چاکران تو بوذرجمهرانهمه عاملان تو نوشیروان‌ها