گنج

شمارهٔ ۳۸ - المطلع الثالث

تا به ورق دست میر کلک درربار زدبر سر تیر دبیر دفتر و طومار زد
تیغش شنگرفت سود بر فلک لاجوردفکرش خورشید را بر رخ زنگار زد
تا پی تقویم چرخ کرد کمانرا بزهبر دل مریخ تیر تا پر سو فار زد
گردون گردنکشی خواست ولی عاقبتبر سم یکران او بوسه بناچار زد
میر همایون نژاد در چمن عدل و دادآب به گلبرگ داد آتش در خار زد
دست گهرریز او خاطر ابرار جستصارم خونریز او گردن اشرار زد
یکسره آباد کرد عاقبت انجام دادپای بهر جا نهاد دست بهر کار زد
در بن خرگاه او دولت جاوید خفتخیمه بدرگاه او طالع بیدار زد
قلب احبا نواخت چون سخن از مهر ساختپیکر اعداگداخت تاره پیکار زد
مرد بباید چنو، کوبگه گیر و داردهان ز گفتار بست سخن ز کردار زد
میرا روزی چنین کانجمنت از صفاغیرت کشمیر شد طعنه بفرخار زد
من به مدیحت یکی قافیه بستم کز آنمهر خموشی بلب فکرت مهیار زد
تا که بماه خزان بلبل شوریده حالاز غم هجران گل آه شرربار زد
بینم خصم ترا هر شب و هر بامدادساغر خونین ز دل همچو گل نار زد