گنج

شمارهٔ ۳۶

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ارزد۳۵ بیت
تا شه افلاکیان نوبت پیکار زدبا سپه خاکیان شعبده در کار زد
مرغ سحر نیمشب از صف بستان گریختابر سیه بامداد خیمه به گلزار زد
رنگ سیاهی ز خاک سترد برف سفیدنقش سپیدی به دشت ابر سیه کار زد
تاکه ببافند رخت بر تن شاخ درختپنبه زن آسمان پنبه بسیار زد
گلبن بر روی خویش سود سپیداب تردر عوض آنکه گل غازه به رخسار زد
دی سلب سیمگون بر مه بهمن فروختزین بسمند سیاه بهر سپندار زد
بهمن زیبق فروش آینه از آب ساختچتر شبه گون بر این طارم زنگار زد
حقه سیماب ناب در دل دریا شکستبیضه کافورتر بر سر کهسار زد
خور پی تاراج خاک کرد کمان را بزهناوک بران بشاخ چون مژه یار زد
ازدم این تیر تیز دیده ی نرگس بدوختسنگدلی بین که چون طعنه به بیمار زد
از دم دی نسترن جانب بالا پریدگوئی پرسوی خلد جعفر طیار زد
گیتی دجال چشم عیسی گل را گرفتپیرهن از تن کشید تن بسر دار زد
وقت تباشیر صبح ابر طباشیر سودوز نفس بامداد طعنه بعطار زد
شربت کافور ریخت در گلوی جویبارنشتر الماس گون بر رگ اشجار زد
قرص تباشیر ساخت از قطرات سحابشراب یاقوت و لعل از دل گلنار زد
تا که چو زر زرد شد رنگ رخ یاسمینصیرفی آسمان سکه بدینار زد
سود درم های ناب ز آژده، سوهان بادبیخت بغربال ابر بر در و دیوار زد
بسکه درون چمن بلبل شیدای مستالیس لی ملک مصر هذه الانهار زد
مصرش گشته خراب نیلش گشته سرابوز جگر پر ز تاب آه شرربار زد
از کف فرعون دی هر که چو موسی گریختدست طمع بر درخت در طلب نار زد
رفت و بخلوت نشست با صنمی شوخ و مستگه بر معشوق خفت گه در خمار زد
جامی بس مشکبوی از کف دلبر گرفتقفلی از سنگ و روی بر در اغیار زد
خیز و بیار ای غلام زان می یاقوت فامکز اثرش در مشام نافه تاتار زد
من بگمانم که خود زنده بود تا ابدهر که از آن می یکی ساغر سرشار زد
ویژه بروزی چنین کز پی انذار خلقپای بملک وجود حیدر کرار زد
قطب معدل مقام در دل مرکز گرفتنقطه وحدت قدم در خط پرگار زد
جلوه بانظار خلق نور الهی نمودبوسه برخسار وی احمد مختار زد
تا رخ قیدار گشت آینه حسن اوچرخ به رخسار مه سکه قیدار زد
شعشه ی حسن او صعصعه را مات کردبارقه ی عشق او بر دل عمار زد
در ره ترویج دین رونق ایمان فزودوز پی تاراج شرک بر صف کفار زد
پرتوی از طلعتش دید که منصور واربانک اناالحق بدار میثم تمار زد
ایکه بحلق نیاز فضل تو زنجیر بستبلکه بچشمان آز جود تو مسمار زد
تاب گریبان نظم درگه میلاد توکلک درربار من لؤلؤ شهوار زد
میر دهانم همی بوسد و نبود عجبزانکه دهانم ترا بوسه بدربار زد
خیز و امیری بیار مطلع دوم که طبعخنده بحسان نمود طعنه به بشار زد