شمارهٔ ۲۶ - در انتقاد اوضاع و اشخاص عدلیه وقت فرماید
فضا و ساحت عدلیه یارب از چپ و راستتهی ز مردم دیندار و دین پرست چراست
بنای کژ نشود راست گفته اند ولیکبدست کژ منشان این بنای کژ شده راست
هزار خانه برانداخت این اساس و شگفتکه سالیان دراز اندرین زمانه بجاست
ستون داد برآورد و سقف عدل بریختهنوز سقفش ستوار و استنش برپاست
فتاده برقی در خرمن زمانه از آنکه درد وسوز پدید است و شعله ناپیداست
بچاه ویل همی ماند این سرا که در آنهر آنکه افتد در خانمانش واویلاست
ز بسکه خولی و شمر و سنان در آن بینیصباح نوروز آنجا چو شام عاشوراست
ز قول زور شود زورمند زار و زبوننه شهر زور بدینسان تباه و نه زور است
خورند خون فقیران درند رخت غریبکه سگ عدوی غریبست و دشمن فقر است
بسان مجلس شوری ز هر نژاد و گروهیکی بدست قضا اندر آن خراب فضاست
درد ز نغمه سرناچیانشان رگ جانکه نفخ صور سرودی ز بانک این سرناست
همی بسرفد دینار تا بدامن حشرکسیکه متهم از جرم سرفه بی جاست
پی حصول مآرب که پا نهند براههمی تو گوئی سیل العرم بشهر سباست
کرا شناسند این ملحدان ز بدبختی؟سرش بدار و جگر خسته هستیش یغماست
هر آنکه دمب خری را گرفت و گشت سوارفتاده از خر و در فکر جستن خرماست
همی نگویند این شام را ز پی سحری استهمی ندانند این روز را ز پی فرداست
بکاسه لیس خبر ده که در محاکم عدلز سنگ ظلم شکسته تغار و ریخته ماست
شدم بجانب دارالقضا که تا بینمچگونه حکم کند آنکه بر سریر قضاست
ز اتفاق گذارم در آن مکان افتادکه روبروی مقام وزیر در بالاست
دری بدیدم و لوحی بر آن بخط جلینوشته بود که کابینه وزیر اینجاست
شنیده بودم از اهل لغت که کابینهباصطلاح و زبان فرنگ بیت خلاست
دگر شنیده بدم من که مجلس شوریبر آن دیوان، کابینه تمیز آراست
پس از مطابقه گفتم که این مبال تمیزفراخور خرد و ذوق هیئت وزراست
از آن قبل که همی قدر وقت بشناسدمبال زیر سر آرد وزیر بس داناست
در آن بباید میزاب میز کرد روانکه میز در بن کابینه تمیز رواست
ازیدر آمدم آنجا درون و دیدم بازبه پشت میز گروهی نشسته از چپ و راست
سبا لها زد و سو برگذشته از بن گوشدو چشمشان نگران گه به پیش و گه بقفاست
رئیس ایشان مردی بنام عیسی بودکه پوستش همه کیمخت شد دل از خاراست
چو مرغ عیسی با نور آفتاب عدوچو مار موسی کمتر شکارش اژدرهاست
بسنگ موسی ماند که تیغ را سایدولی چو رفت بکابیه سنگ استنجاست
مرا ز دیدن آن مرد حال در هم شدچنانکه هیچ ندانستم از کجا بکجاست
فتاد از کفم ابریق و بند تکمه گسستدلم طپید و رخم زرد گشت و روحم کاست
بسی دمیدم بر خویش آیة الکرسیبناگهان یکی از روی صندلی برخاست
بخشم گفت چه خواهی در اینسرا؟ گفتممراببخش تو دانی غریب نابیناست
بقصد میز در اینجا شدم ندانستمکه میز خانه اصحاب دفتر و انشاست
بگفتم این و از اینجا دوان دوان رفتمسوی محاکم دیگر که در میان سراست
به هر کناره ز دیوان جماعتی دیدمیکی نشسته یکی ایستاده بر سر پاست
دو نیزه هر یک را شاخ و هفت قبضه بسالسه شیر یال و دو گز دمب و ده ارش بالاست
چو طاق بینی بینی برویشان گوئیفراز کوه میان طاق گنبد کسراست
نشسته هر یک بر مسندی که پنداریپلنگ در کهسار و نهنگ در دریاست
یکی سیاه بدیدم به پشت میز اندرهمی تو گفتی خاقان چین و خان ختاست
تنی سه چار در اطرافش از ابالسه بودچنان درنده که در بیشه شیر افریقاست
سئوال کردم از خادمی که این کس کیستچه کاره باشد و این محفل از کیان آراست
جواب داد که این مدعی العموم بودکسان که بینی در محضرش صف وکلاست
یکی ظریف به عمامه و یکی به فکلیکی فزون بدرازی و دیگر از پهناست
بنزد هر یک حجاج چون انوشروانبه پیش هر یک یا بو ابوعلی سیناست
بویژه مفخر گودرزیان جمال قمیکه در شقاوت جمال، سیدالشهداست
بپای گیوه تکاپو کند ولی ز امساکبپای گیوه و کفشش هنوز تا برتاست
هنوز از دهنش بوی قنبید آیدهنوز چرب سبالش ز روغن حلواست
ز بسکه با نجبای زمانه دارد کینسزای لعنت و نفرین خمسة النجباست
زبان زیرین اندر دهان زیرینشز بس رود ز قفا چون گل زبان بقفاست
جمال و سید اندر عدد اگر چه یکی استچو جمع کردی این هر دو حمق از آن پیداست
گذشتم از در مقصوره گمان کردممقام و خانقه بلعم بن با عور است
نشسته دیدم دیوی که هر که دیدش گفتوکیل بلعم و نایب مناب بر صیصاست
رخش میانه دستار سبز و ریش سیاهبسان ابر سیه در میان ارض و سماست
به پیش رویش مازندرانی اهرمنینشسته با دم جانکاه نطق دل فرساست
چنانکه دیوی با اهرمن برای شکاربقول عامه پی بند و بست و جفت و جلاست
چو نام این دو بپرسیدم از یکی گفتانخست منکر روز جزا رئیس جزاست
شریف زاده نر غول ماده آنکه بنامشریف زاده بد اکنون شریف بر علماست
دم لیدی، از اولاد بید و اولاد استکه نه بچهره ورا شرم و نه بدیده حیاست
شنیده بودم دجال را خری باشدکه پیروان را سرگین او به از خرماست
نهیق آن خر و آواز تیزش از بم وزیربگوش آنان چون نغمه هزار آواست
کنون بدیدم دجال اسپهانی رابه پشت آن خر مازندرانی آمده راست
بجای آنک ز سرگین او کند خر مادهد بخلق و بهر یک بگوید این خرماست
بدست خویش ز پشکش همی فشاند مشکبریش خویش و ببوید که عنبر ساراست
یکی نگاشت بدوکان فلان به دختر تاکقرینه گشته و مست از سلاله صهباست
چو خواند نامه بگفتا که و طی دختر بکرهر آنکه کرد سزاوار رجم و حد زناست
بحکم محکمه بایست سنگسارش کردکه حکم محکمه نایب مناب حکم خداست
کسیکه باده نداند ز ماده بکر از تاکنه راست از کژ سازد جدا نه کژ از راست
چگونه داند کار محاکمت پرداختچسان تواند گلزار معدلت پیر است
پی حنوط و کفنشو که مرده شو درزی استبسیج گور و لحد کن که قبر کن بناست
مناخ ورطه مرگ است کاروانی راکه بوم قافله سالار و جغد راهنماست
به قصر دیگر دیدم جماعتی بردیفنشسته اند و سخنشان سراسر از یاساست
بصدر محفل بر صندلی گرانجانیچنانکه در بر کهسار صخره صماست
سئوال کردم کاینجا کجا و بهر چه کار؟مقام تاجر و درویش و سید و ملاست
یکی بگفت که اینجاست کارگاه تمیزدر این مقام از نیک و شر ز خیر جداست
طویله شتران است و داغ گاه خرانچگونه داغی داغی که آخرینه دواست
محاکمات در این صفه منتهی گرددچو منتهی شد فی الفور لازم الاجراست
رئیس آنان مردی است بی نشان گرچهنشان مجرم پیدا ز جبهه و سیماست
دو عضو عامل آنجا دونائبان رئیسکه یک ز سمت چپ آمد دگر ز جانب راست
یکایک از پی ابرام و نقض در جهدندیکی بکار گره زن یکی طلسم گشاست
یکی برید و یکی دوخت دیگری پوشیدیکی نمود یکی ساخت آن دگر پیراست
بدست ایشان قانون چو آهنی کش مومنمود داود، سازند هر چه دلشان خواست
ز نقض عهد و ز ابرام بی نهایتشانستمزده متردد میان خوف و رجاست
بهر که می نگری یک ز دیگری بتراستحصان اشهب خالوی بغله شهباست
همه ز قطع عطا قاضی سدوم ولیکعطا چو واصل گردید و اصل بن عطاست
اگر ندیدی یک جرم را دو گونه جزاوگر شنیدی یکبام را دو گونه هواست
ببین در اینجا هم امتزاج خیر و شر استز لطف قانون هم اختلاط صیف و شتاست
بجای دیگر دیدم جماعتی آرامگزیده اند و از ایشان بهر طرف غوغاست
چو نیک در نگریستم برویشان دیدمیکی جهود و یکی گبر و دیگری ترساست
یکی بدیوار اندر چو ریسمان بازانیکی بسقف سرا همچو آسمان پیماست
ز خادمی که در آن باره بود پرسیدمکه این کجا و رئیسش که؟ چند تنش اعضاست
جواب گفت چه گویم که اندرین مجلسدر آسمان ز زمین بر خروش وا اسفاست
کجا مشاوره عالی است و تأسیشخلاف حضرت حق جل شأنه و علاست
کسیکه صبحدم آنجا قدم نهد بی شکز خانمانش شبانگه بلند بانگ عز است
ریاستش بوزیر است لیک تشکیلشگه لزوم مرکب ز هیئت رؤساست
بگفتم این رؤسا کیستند و این تشکیلپی چه کار و بگیتی چه سود از اینسوداست
بگفت این رؤسا آن گروه بیشرفندکه هر یکیشان اصل جذام و تخم وباست
شعارشان همه بی دینی است و بی شرفیوظیفه غارت اموال خلق و سفک دماست
بمکر و دستان هر یک مجاهری بقماربسلب و غارت هر یک مجاهدی بغز است
بچوب موسی مانند کاژدها گرددبرای فرعون اما بر شعیب عصاست