شمارهٔ ۱۴ - مطلع دوم
که میرا گوئیا راندند امشبوشاقانت به بام چرخ مرکب
ازیرا ماه نو بر نیلگون طاقبود چون نعل زر بر سم اشهب
بتابد از رخت سیمینه خورشیدبیارد از کفت زرینه کوکب
ز بخشش طبعت از اقبال فرهز دانش روحت از فرهنگ قالب
خطابت با خداوندی است توامروانت با خردمندی مرکب
هم از گفتار عجاجی تو احلیهم از شمشیر حجاجی تو اهیب
هم از کعب بن مامه باشی اسخیهم از سحبان وائل هستی اخطب
بنزد حق چنانستی مکرمببار شه چنانستی مقرب
که پیش مرتضی عمار و میثمکه پیش مصطفی سلمان و جندب
نه چرخ و مهر چون قدرت معلینه عود و مشک چون خلقت مطیب
بمیرانی طمع در بود لامهبرآری تخم آز از جان اشعب
نبالت کسب کردی از عم و خالاصالت ارث بردی از ام و اب
ستاره نیست در نور از تو اصفیفرشته نیست در ذات از تو انجب
تو در مردی در این آفاق فردیبلی و الراقصات الی المحصب
مرا شکر تو باشد کیش و آیینمرا مدح تو آمد دین و مذهب
هم آنم پیشه در هر سال و هر ماههم اینم شیوه در هر روز و هر شب
اگر رانم جز آن باشم خطاکاراگر خواهم جز این گردم معاقب
چو از فر تو جستم جاه و دولتچو از فضل تو دارم نام و منصب
چو از هنگام خردی تا بدین روزترا چون بنده بودستم بموکب
چو در تبریز با یرلیغ شاهمبمیر شاعران کردی ملقب
هم اینک بایدم کوی تو ملجأهم اکنون باشدم بار تو مارب
مرا بپذیر و بگذار آسمانراکه ممنوع است هر ابعد ز اقرب
فخیر ندیمکم من لایکذبو خیر جلیسکم من لم یجرب
من آن آمیژه گویستم که در شعرنیارم گفت لفظی نامرتب
مدحت گسترم در خورد و ممدوحسخن گویم بهنجار مخاطب
بدستم خامه چون ثعبان موسی استکه ولی مدبرا مالم یعقب
که در مدح تو شعر من در این عصرخدا داند نکوتر گشت و اعجب
هم از فخریه عمر و بن کلثومهم از زجریه نمربن تولب
هم از بیتی که بن قیس الرقیاتقرائت کرد در ایوان مصعب
که چون گفتار ابلغ بود و اصدقاز آن بهتر که احسن گشت و اکذب
بهر جا شاعر ار تکذیب بیندبمدح میر کی باشد مکذب
چو مدح میر خواند کس در دیواننیوشد از دو سو آواز مرحب
امیرا این سخندانان که شکرتز هر کاری شمر دستند اصوب
به دربار تو می بینند مقصدز درگاه تو میجویند مطلب
همه هستند با طبعی مصفاهمه هستند با خلقی مهذب
نه حسانند و بشارند لکنبه از حسان و بشارند اغلب
تو دانی شعر گفتن مردمان راز زادن مر زنان را هست اصعب
هنر در من چو روغن مانده در شیرو ما ادری ایختر ام یذوب
ره یزدان سپارم ز آنکه دانمو راء الله ما للمرء مذهب
فان غدا لناظره قریبولکن الاله الیه اقرب
بباید درس عشق آمختن از منتایا من تدعی فی وصل زینب
ابا اینگونه دعویها که کردمخداوندا مکن بر جان من سب
نه شاعر باشد آن کاندر قوافینداند فرق اخرم را ز اخرب
ز اثرم فرق باید کرد اثلمز اعضب دور باید دید اعصب
چرا اندر مفاعلتن شود عقلچرا اندر مفاعیلن بود جب
نه هر کس راویستی حادیستینه هر جوز مقشر شد ملبب
دساتیر و نبی ایدر دو نثرندبظاهر از الف باتا مرکب
نه با گفتار احمد مرد عبشینه چون الفاظ تازی شد معرب
نه چون شمس الضحی شد مهر پرچمنه چون بدرالدجی شد ماه نخشب
نماید شکل انسان نیز پیروجفرو شد رنگ زمرد نیز طحلب
جهان را نیست اوضاعی منظمفلک را نیست سامانی مرتب
اگر بودی نبودی شام من تاروگر بودی ندیدی روز من شب
مرا نه افسر اندر سر نه دستارمرا نه موزه اندر پا نه جورب
فلک نه هست منشار این مجرهوگرنه مثقبند این هفت کوکب
چرا برد تنم با ناب منشارچرا سنبد دلم با نوک مثقب
سپهر احدب از رشکی که داردمرا چون خویش بالا کرده احدب
ز خونم نسر طائر گشت سیرآببقصدم شیر گردون شد مکلب
یکی درد تنم با نوک منقاریکی برد رگم با نیش مخلب
بتخت ذات کرسی خون من ریختاز آن کف الخضیب آمد مخضب
بگردد بر سرم چون آسیا قطببتازد بر تنم چون شیر ارنب
ز بوجابر امیدم قطع شد زانکندیمم گشته بر خوان ام جندب
غم و سوگند بر خوانم مجالسنم و سوزند بر جانم مصاحب
مرا کردند گفتی میهمانیهمی بر خوان سرحان بن قعنب
دلم چون زلف معشوق است در تابتنم چون جسم عشاق است در تب
یکی پا بسته در زنجیر اندوهیکی دلخسته در زندان قالب
یکی جامی است از غم گشته لبریزیکی خمی است کز سم شد لبالب
یکی از گردش دوران مشوشیکی از صحبت دونان معذب
جهان بی قعر دریائی است ذخارزمین بی بن بیابانی است سبسب
در این دریا نهنگانند خونخواردر این بیغوله گرگانند غلب
چو مارانند در این لجه ماهیچو اژدها در این بیدا، جهد ضب
وفای عهد این سقف منقشبقای عهد این چرخ محدب
یکی در بی اساسی عهد طفلانیکی در بی ثباتی برق خلب
پر از دیو است این گردون تاریکپر از غول است این چرخ مکوکب
نه از افسون هراسد دیو نزحرزنه از دشنام رنجد غول نز سب
بخواری بکشد اینت کار معجببزاری می نبخشد اینت اعجب
ولی من بر فسون این دد و دیودعائی بر نگارم بس مجرب
دعای میر شد افسون دیوانوزین افسون ندارند ایچ مهرب
دعای میر چون حتم است ای حقثنای میر چون فرض است یارب
بده ملکش فزون یا مالک الملکبدر خصمش زهم یا فالق الحب