گنج

شمارهٔ ۷ - بند هفتم

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اج۴۳ بیت
زهی بچین دو زلف از حبش گرفته خراجنموده لشگر حسنت عقول را تاراج
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتز بهر مبحث این قطعه گشته استخراج
کنونه حال و منش طبع و کوفشان نساججشان بود گز درزی ارش بود قلاج
وظیفه جامگی و ماهواره شهریهپژول کعب و گزید و گزیت مال خراج
وژوه قطره باران که می چکد از سقفچنانکه بُکران ته دیگ و طُلمه نان کماج
قراقروت تو رخبین شمار با فُرفورچو کشک پینو و آش سماق دان تُتماج
کُبیده پِست و بَدوَره مر آن که زَلّه کندفَروشه حلوا سُختو همی بود زُنّاج
کرن‌پهول قَرَنفُل چو بادرنگ خیارچنانکه کاهو کوک اسپناج اسفاناج
ایازی است و ایاسی چو پیژه چشم آویزهو و وسنی و انباغ را بدان تو، نباج
نَویم محض و مجرد شَوه بود باعثعداوت آمده آریغ و نَهب شده تاراج
سپیچه آنچه ببندد به روی سرکه و میْسپهربند طلسم است و سرکبا سِکباج
اِیْخُشت است فلز دارتو بوَد طرطیرضد اخشیج و سپیداب باشد اسفیذاج
تو بهرمان دان یاقوت و کامه شد مرجانچو لعل باشد کرکند و آبگینه زُجاج
هزینه خرج بود چک برات و یافته قبضچو خفچه شوشهٔ زر باژ و ساو باشد باج
مَتاع باشد کالا اثاث کاچار استشله قصاص بود داو جنگ و کینه لجاج
دمان و گاه و کمانکش زمان و مدت و وقتشتاب باشد اوژول و ناگهان ناکاج
کلاژه کچله و دیگر کلاغ پیسه بودحَمامه کالوچ است و تُراج دان دُراج
تویل مردم اصلع چکاد پیشانیبَسونه زلف و مجعد غَف است و تاری داج
شَخار قلیا هم بیخ آن کنَشتو دانچنانچه صابون برهوه و زاک باشد زاج
چو مصطکی کیه گوشاد جنطیانا شدشنوشه عطسه و پیلسته نیز باشد عاج
چلاس لواس است و طفیل بشتالمکراس لقمه زناع کاره هست تو مرکاج
نماک رونق و نوسیره بحث و کاغذ نفجبود تماخره فیرید و مشوت کنگاج
کمند خام و سنان نیزه توپ کُشکنجیرکباده هست کمان و هدف بود آماج
بَواشه آلت مذراة و ماله دان بِتکنشیار شخم بود خیش و یوغ سرآماج
رعیتان دان گودهچگان و باد رمانچو امتان نبی بربروش و فرسنداج
سِجاف هست فَراویز و لبنه دان خشتکقباست یلمه و دیباه را شمر دیباج
هموخ مشعله باشد شماله اسپندارپلیته باشد افروشه و چراغ سراج
نی مُجَوَف غرو است و نایِ پُر هیروندرخت ساک که سازند کشتی از آن ساج
فرات باشد فالاد و دجله اورند استچو تنگه طنجه، بُرنیو جزیرهٔ مهراج
فکانه هست جنینی که مرده سقط شودچنانکه آن زن نوزاده زاجه باشد و زاج
بیوک و دُغد عروس است و بکر دوشیزهچنانکه حایض دَشتان و قابله پازاج
کِنِشک تیرک عضو آمد و کنیسه کِنِشتولیک کمرا زنار شد چلیپا خاج
دروگر است کته‌کار و کفشگر اِسکافخیاط درزی و الباد و پنبه زن حلاج
بدیهه آمده، انگارده فسانه و نقلنکشک مردم مقروض دان و عریان لاج
ضعیف غامی و مفلوج شیک و شیشله دانچهار چوبه دریواس و نردبان معراج
قدیم بوباش‌ستی و نوشده حادثگواژه طعنه گواسه صفت بهشت اجماج
سروش هوش و خرد شد، سُروش‌بد جبریلنیاز حاجت و آمین بود به جای تراج
بَن است بُطم و بود کاکیان خسکدانهعلک و نیژد و زرنیله شد همان ریواج
مِقَطّه خامه زن و مِصقَله بود بُزداغظروف و احول و ناژو و کاشکی همه کاج
سفینه هست سُماری خَلّه بود مردیچنانکه نوژیه سیل است و اشتراک امواج
بِتِک کتابت و کرکز علامت است و دلیلبنا به نوبت و دیهیم و گرزن آمد تاج
ستیم ریمِ جُروح است و باخسه نشترپروش مطلق جوشش هزارچشمه خُراج
چو گردنا گل سرخ است و زعفران گیماسولیک نیلپر و توله را شمر ورتاج