گنج

شمارهٔ ۴ - بند چهارم

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)قافیه: اک۱۹ بیت
سپیده چو زد دامن چرخ چاکپر از سیم و زر گشت دامان خاک
بت من ز بحر تقارب کشیدبه گوش خرد گوهری تابناک
فعولن فعولن فعلون فعولبخوان ای پریچهره روحی فداک
سیامک مجرد اشو هست پاکچمی معنوی دان و زمیاد خاک
نمشته عقیده نمیرای شرحقرار است هرنیز و عیب است آک
فَراتین کلام شهادت بودفره‌وهر روح خوش تابناک
وکالت بود «برگماری » ولیکتو کنگاش دان مشورت بیم باک
هم‌آواز و همداستان متفقفدا برخی انبازی است اشتراک
بود شرط پیغون و ورفان شفیعمی و عنبر و مشک ناویژه ناک
سرک حصبه بوشاسب دان احتلامصدائی که از خفته آید خراک
کجسته است ملعون و برموته، چیزجهانه ز شاخ درختان شتاک
توسک است در پارسی باقلاقدید است و انسان و خشکیده کاک
کمسته به تازی بود لااقلهمان خواربار است اندک خوراک
سماروغ را قارچ گویند لیکابوزینه چَز، تخم مرغ است هاک
چو داماد انوشه عروسش بیوکشبین شاه‌بالا کرایه سلاک
بود مهرخوان منصب و ماژ عیشاَدُک فرج زن دان جزیره اداک
خرابات ماخور بود یا لَهَرچو بوزه فقاع است و طوفان کُلاک
بود سنسن الکن سخنور فصیحتگل تیْس دان قوچ جنگی است راک
به تاریخ مرداس شد ماردوشولی نام ضحاک شد اژدهاک