شمارهٔ ۵ - قصیده
بسی جستم نشان از اسم اعظمکه بد نقش نگین خاتم جم
همه اقطار عالم سیر کردممگر جویم نشان ازن نقش خاتم
بزرگی گفت چون آدم بمینومقر بگزید والاسماء علم
بامر ایزد یافت نام از ملایکبباغ خلد تلقین شد بر آدم
ز آدم یافت تلقین شیث و از شیثسبق آموخت ادریس مکرم
هم از ادریس هود آمد ملقیچنان کز هود نوح آمد معلم
نمی دانست اگر این نام را نوحنجاتش کی شد از طوفان فراهم
ز نوح آمد بر ابراهیم وزین نامبر او شد نار ریحان و سپر غم
بابراهیم وارث شد سماعیلکه جاری زیر پایش گشت زمزم
ز اسماعیل بر اسحاق و یعقوبهم از یعقوب موسی گشت ملهم
ز فر آن ید و بیضا و ثعبانبدست آورد و راند اندر دل یم
ز موسی یافت داود و ز داودسلیمان را شد این مسند مسلم
چو او بدرود گیتی کرد از حقرسید این راز بر عیسی بن مریم
مسیحا کرد ازین نام همایونعلاج اکمه و درمان ابکم
هم از این نام فرخ کرد عیسیهزاران مرده را احیا بیکدم
چو بر دار جهودان خواندش از داربگردون رفت بی مرقات و سلم
پس از عیسی سروش این خاتم آوردباحمد کانبیا را بود خاتم
پس از احمد علی گشت میراثکه بودش نایب و صهر و پسر عم
چو شد ریش علی باخون مخضبز تیغ عبد رحمان بن ملجم
از او بر یازده فرزند پاکشرسید این خانم از خلاق عالم
بغیر از انبیا یا اوصیا کسبدان راز مقدس نیست محرم
نه از خیر الوری بشنید بوذرنه از شیر خدا آموخت میثم
نه از شاه خراسان شیخ معروفنه از سجاد ابراهیم ادهم
مگر بدبخت مردی در فلسطینز زهاد جهان کش نام بلعم
که از ابلیس دستان خورد و این نامفرامش کرد و رفت اندر جهنم
بگفتم آنچه گفتی راست گفتیسر موئی نه افزون بود و نه کم
ولی اینان که برخواندی من از پیشسراسر خواندم از آیات محکم
هم از تفسیر و ابیات بزرگانهم از گفتار دانایان اقدم
نخواهم من بر خوانی تواریخز قول حمزه و گفتار اعلم
بخواهم آنچه نه کلبی بدانستنه مسعودی نه وصاف و نه معجم
بر آنم کاسم اعظم را بدانمگشایم پرده زین اسرار مبهم
برآنم تا در این الحان کنم جفتمثانی با مثالث زیر بابم
چه نام است آنکه آرد شیر و شکرز نیش عقرب و دندان ارقم
اگر زین راز پنهان هیچ دانیبگو ور خود نمی دانی مزن دم
بگفت از صدر ایوان رسالتعلیه و آله صلی و سلم
شنیدم کاسم اعظم داند آنکسکه باشد با لسان صدق توأم
لسان الصدق را دانند مردانکلید علم حق والله اعلم
بگفتم گر چنین باشد که گوئیندانم یکتن از اولاد آدم
که دارای لسان الصدق باشدبگیتی جز سپهسالار اعظم
رئیس جمع دستورات دولتسر و سردار دانایان عالم
خداوندی که شیر بیشه باشدبه پیش پرچمش چون شیر پرچم
بدرد در مسالک سینه جورببرد از مهالک پای استم
یکی چون اجوف واوی باعلالیکی همچون منادای مرخم
توئی ای میر آن ذات مقدستوئی ای خواجه آن روح مجسم
که گر بر دیده گردون نشینیز جان گوید سپهرت خیر مقدم
بود دیری که در ایران سپه نیستاز آن روز است چون شب تار و مظلم
دل مردم پر از آزار و وحشتخزانه خالی از دینار و درهم
ابا دست تهی آن کار کردیکه از اندیشه اش مات است رستم
بروزی چند با فر الهینظامی ساز کردی بس منظم
همه با چهر تابان و دل شادهمه با جسم پاک و جان خرم
بدشت اندر چو آهو لیک در رزمگرفته شیر از دید ارشان رم
نموده خاتم زرین در انگشتنکنده حلقه سیمین بمعصم
فراز پیرهن خفتان رومیبزیر پیرهن دیبای معلم
رکاب سیم بر اسبان تازیستام لعل بر خیل مسوم
شنیدستم که هارون ز آل عباسبدی بر جمله در دانش مقدم
شبی در کار اقلیم خراسانهمی زد رأی با یحیی بن اکتم
به یحیی گفت هارون کار آن ملکفزون از حد پریشان است و درهم
جوابش گفت زخمی نیست در دهرکه از درهم نشاید هست مرهم
بدان صفرای فاتح از رگ ملکبرآید ریشه سودا و بلغم
بود سیم سره درمان هر دردچو زر جعفری تریاق هر سم
تو ای میر مهین اندر چنین روزکه باشد تیره همچون لیل مظلم
رقیبان تو در پیش تو باشندچو پیش خوشه انگور حصرم
و یا در بوستان نخل و رمانپیاز و گندنا و ترب و شلغم
چگویم ز آن تهی مغزان که دیریدر افکندند طرح شور باهم
بجای بستن سوراخ انگشتهمی کردند در سوراخ کژدم
ز فکر تیره شان زد بر افق چترسحابی قیر گون پر وحشت و غم
از پدر شد بساط صلح جویانسپاه جنگجویان را مخیم
بساط پشه بر همخورد از بادسرای مور طوفان شد ز شبنم
شرار فتنه آتش فروزانرسید از دامن عمان بدیلم
شتابیدند دزدان روز روشنبخرمنگاه و بشکستند زاستم
در آن سختی عنان مملکت راگرفتی سخت با بازوی محکم
بنای ملک وملت راست کردینیفکندی بطاق ابروان خم
غزالان سرائی را رهاندیز دندان پلنگ و جنگ ضیغم
درافکندی بساط شور و عشرتفرو چیدی اساس سوگ و ماتم
ولی عهدی بر آدم بلکه هستیولی نعمت بفرزندان آدم
سپاهت را سپهدارست جمشیدبنازد از یمینت خاتم جم