گنج

شمارهٔ ۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اب۲۳ بیت
خسرو ارباب دانش سرو اهل هنرای به استقلال در ملک سخن مالک رقاب
با وجود شعرهای آبدارت شاعریدیگران را راست تصویر است بر بالای آب
معنیّت از بس بلندی تا برون آید ز لبپا به فرق عرش ساید چون دعای مستجاب
آن سفینه نیست اشعار تو در وی مندرجژرف دریایی است سطر و نقطه اش موج و حباب
با ضمیر لاف میدانم نزد در حیرتمکز چه معنی تیغ در گردن فکندست آفتاب
خود بگو جز کلک جادوی فسون سازت که ساختبیت کزیک عنصرش باشد بنا یعنی زآب
این چنین کز دوری بزم تو گوید جان منکس نمی گیرد مگر از دوری دریا سحاب
شکوه یی دارم اگر داری دماغ استماعرخصتی کز چهره این راز بردارم نقاب
ربط من با میرزا نوری چو اخلاصم به توبر تو روشن ترز خورشید است ای عالی جناب
خود نکودانی که من این ناخوشی های فلکدل بدو خوش میکنم در عالم پر انقلاب
بارها دیدی که گر بادی وزیدی بر سرشآه من آتش زدی بر آسمان ناصواب
ور نشستی بر ضمیرش کرد خالم بر دهناشک من بنیاد عالم را رسانیدی به آب
شد کنون عمری که مجبوسست در ویرانه ییغم فزا جایی که وام از وی کند دوزخ عذاب
از هوای گرم آن ویرانه هرگز چشم اوهمچو چشم بخت بیدارت نگردد گرم خواب
با چنین حالی که گفتم خود بده انصاف منچون توانم دید او را در لگدکوب دواب
آن که نامش را سلیمان کرده ای بر غم اومی برد فرمان دیوی چند زشت بی حجاب
بیش ازین دیوان بفرمان سلیمان بوده اندوین سلیمان می برد فرمان دیوان العجاب
زین مراتب در گذشتم یک سوالم بیش نیستعرضه میدارم به شرط آن که فرمایی جواب
آشنایی بر طرف آخر نه مظلوم است اودر کدامین دین روا باشد به مظلومان عتاب
از تو میلافد میفکن هم همچنینش بر زمینوز تو می نازد مفرما بیش ازینش اضطراب
آن نوید لطف واین بی التفاتی الامانوین خلاف رسم و این کان گهر الاجتناب
من خلاف رسم می گویم خلاف رسم کوبر زمین افکندن نو رست رسم آفتاب
ثبت بادا نام تو در صدر دیوان هنرتا بود ختم سخن والله اعلم بالصواب