شمارهٔ ۲۹
هر پاره ای فتاده به جایی ز جور یارچو لشگر شکسته دل پاره پاره ام
دل دامنم گرفت و ز غم شکوه می نمودکو جای من گرفته و من برکناره ام
کاری نساخت زاری من پیش دشمنانبیچاره من اگر نکند دوست چاره ام
ای عشق گاه جان طلبی گاه دین و دلاینها زدیگری یست بگو من چکاره ام