شمارهٔ ۲۷
خداوند آگهی کایم به خدمتاز آن آیم که آن دیدار بینم
نه زان آیم که هم چون حلقه ی درنشینم بر در و دیوار بینم
درین مجلس که صاحب مجلش راز نخل عمر برخوردار بینم
اگرچه کمتر از من کم توان یافتکم از خود بینم و بسیار بینم
مرا بر دل همین یارست ورنهنیایم بیش چون کم بار بینم
بدا داری که در جنب عزیزیشعزیزان جهان را خوار بینم
که گر آسان نیایم باز پیشتازین پس زندگی دشوار بینم
تو خورشیدی ولی مه نیستم منچرا در هرمهت، یکبار بینم