گنج

شمارهٔ ۱

ای خداوندی که پیر چرخ با چندین چراغخاک پایت را طلبکارست بهر توتیا
هست روشن نزد عقل دور بینت هرچه هستآری آری از ازل غفلت قدر شد با قضا
گر بخواهد راست بینی های فکرصایبتمی برد از قامت گردون گردان انحنا
گر به صورت دیگری بر خویش بندد طرز توکی به معنی چون تو گردد ای کفت کان سخا
گرچه میگردد به صورت آسیا چون آسمانآسمانی برنمی آید ز دست آسیا
ای ز تو رونق گرفته کار دولت هم چنانکز نصیر المله جدّت دین جدّم مرتضا
ماجرایی داشتم با عقل دوراندیش دوشگرچه گستاخی ست اما گوش کن این ماجرا
گفتمش ای از تو روشن خانه ی دل را چراغگفتمش ای از تو حاصل عالم جان را ضیا
با وجود التجا یارب چرا کارم نساختآن که کار خلق می سازد بدون التجا
آن که هرگز جز وفای وعده از وی کس ندیدبا وفاداران خلاف آن به فعل آرد چرا
یارب از کم طالعی های من است این گفت نهگفتم از بسیاری شغل وی است این گفت لا
گفتمش پس چیست گفتا لطف عامش می کنندوعده های خوب و خوبان را نمی باشد وفا
بیش ازین تصدیق نیکو نیست هنگام دعاستکز دعاگویان دعا خوشتر ز عرض مدعا
تا نباشد در زمانه از غم و شادی گریزدوستت بیگانه ی غم باد و دشمن آشنا
در جهان باشی به عیش و خرّمی ضرب المثلتا مثل باشد که یار بی کسان باشد خدا
مطلب دنیا و دینت باد حسب المدعا