گنج

شمارهٔ ۸

سوختم ترسم که رویش دیده باشد بی نقابزآن که می بینم که تابی هست اندر آفتاب
گرچه عمرم صرف قید و بند شد اما نبودهیچ بندی بر دل من بار چون بند نقاب
تار زلفش مانع وصل دلم شد از رخشتار مویی در میان دین و دانش شد حجاب
گفت در خوابم توانی دید گفتم خواب کوور بود کوبخت بیداری که بیندت به خواب
چون نشستی یک نفس بنشین که من در عمر خودروز را امروزی می‌بینم که بنشست آفتاب