گنج

شمارهٔ ۷

چون گرم گریه کردم چشم گهرفشان راانداختم به ساحل چون موج آسمان را
ترسم زننگ ننهد دیگر بر آستان پاورنه به بوسه زحمت میدادم آستان را
تا زودتر بسوزی ای برق آه او راچون عندلیب از خس میسازم آشیان را
گر بودی از سگانش امید التفاتیکی بود تاب بودن در سینه استخوان را
جان را نبود قوت کز سینه تا لب آیداز چاک سینه صد در بررخ گشوده جان را