شمارهٔ ۳۱
دردا که یار بر سر لطف نهان نماندنامهربان دو روز به ما مهربان نماند
شرمنده ی سگان ویم، بعد مرگ همکز سوز سینه در تن من استخوان نماند
اکنون کشید تیغ که در آستان اودیگر برای روح شهیدان مکان نماند
از بس به باغ برد صبا عطر بهر گلخاکم به سر که خاک در آن آستان نماند
او خود به اختیار کی این لطف می نمودتیرش ز جذبه ی دل ما در کمان نماند