گنج

شمارهٔ ۱۶

بیابیا قدمی نه چو گل به صحن چمنچو غنچه چند توان بود پای در دامن
قدم نهاد برون گل اگرچه در راهشزخار ریخته نشتر زمانه ی ریمن
چمن نشاط فزاشد چنان که در عالمکسی به جز من و بلبل نمی کند شیون
به بین که دیده نرگس سفید گشت و هنوزمژه بهم نزند در نظاره سوسن
نگر به لاله و داغش که عکس آن بینیوگرنه دیدی بس شب به روز آبستن
کنون نه بیند آب روان کسی در جونه زآن که آب نباشد خود این نگویم من
برای آن که بدان گونه شد چمن خرمکه از تحیر او آب ماند از رفتن
زمین لطیف و از و لاله های نورستهچنان نمایان کز شیشه باده ی روشن
زمین نیارد ازین بیشتر نهفتن گلبلی به گل نتوان آفتاب اندودن
ز بس رطوبت اگر بفشری تواند شدز آب یک گل سیراب عرصه ی گلشن
زبس طراوت از جنبش نسیم صباگرفته سطح زمین همچو سطح آب شکن
ز عکس لاله شدست آب سرخ یا بلبلزبی وفایی گل گریه کرده در گلشن
غلط نمودم دی را بهار ریخته خونگواه خنجر پیداست و ناخج سوسن
نسیم پا ننهد از حریم باغ برونمگر چنارش آویخت دست در دامن
زبس که عکس گل افتاده بر فلک چه عجبکه چون زمین زگرانی بماند از رفتن
زبان سوسن آزاده زان فسون خوان شدکه چون پرمی زده گل پاره کرده پیراهن
زشرم اکنون در روی باغ چون نگرمکه سهو کردم و گفتم ستاره است سمن
گلاب خواهی بی دست یاری آتشنگاه گرم به گل های گلستان افکن
شهید را نشناسد روز حشر از غیرکه عکس گل همه را سرخ کرده است کفن
چو آفتاب برآید ستاره کی ماندشکوفه رفت چو گل کرد شاخ را مکمن
دهان لاله ز شبنم پرست تا داردز آرزوی زمین بوس شد پرآب دهن
امام مشرق و مغرب یگانه ی عالمکه همچو نامش اخلاق اوست جمله حسن
گر آفتابش گویم ازین شرف خورشیدفراز کنگره ی عرش میکند تا من
برای قرب جوارش اگر بود ممکنبدل کنند به خدامش اختران مسکن
درین که کرده مجرد فرشتگان را خلقتبارک الله سریست زایزد ذوالمن
که گر چنین بندی وسع آن نداشت زمینکه بهر طوفش چندین ملک کنند وطن
حدیث قدرش گر سنگ بشنود به مثلقرار گیرد بر روی آب چون روغن
خلاف رایش گردون اگر مسیر کندهم از اثیرش آتش زنند در خرمن
وگر به فرق نیاید سپهر سوی درشز کهکشانش در گردن افکنند رسن
از آن به خاک نشان دست ابر اعدلشکه در زمانه او می کند سرجوشن
باین امید که خلق ویش غلام کندزناف آهو زاید سیاه مشک ختن
زماه و دریا گویند شاعران دایمزرای و همت ممدوح چو کنند سخن
من این دلیری هرگز نکردم و نکنمکه ماه روی سیاهت و بحر تر دامن
خدایگانا آنی که هفت گردون رایگانه دری مثل تو نیست در مخزن
ز ملک قدرت افلاک تسعه یک خیمهزشهر جاهت اقالیم سبعه یک برزن
خدای عالم زان چرخ را بلندی دادکه گشت روضه ی پاک ترا به پیراهن
برای آن که به لفظ تو نسبتی داردکنند مردم در گوش خویش درّ عدن
مرا زچشم در افشان و دامن ترددتبارک الله طرفه نکته روشن
که گر تو چشم جهان نیستی چگونه جهانکند ز جود تو هر لحظه پَرز در دامن
نه این خطوط شعاعی‌ست مهر را کوراز رشک رای تو برخواسته است مو ز بدن
اگر نگین تو را شاید آفتاب کندخجسته نام تو را در عقیق در معدن
بدین امید که در مطبخ توره یابدسپهر ریمن نگرفته صورت هاون
گهی که کلک رقم می کند مدیح تو راز معجز تو اگر نود این امام زمن
بر روی صفحه نگیرد قرار لفظ که هستحدیث مدح تو در لفظ همچو جان در تن
الف به سینه کشد دفتری که اندرویخلاف مدح تو و دوستان تست سخن
درون سینه سخن کان نه مدح تست ضمیربرو سیاه نماید چو چاه بر بیژن
برای پاک تو نسبت کنند مردم شمعاز آن به دیده نهادست پای شمع لکن
اگر نمودی از جنس گوهر تیغتپری برای چه کردی هراس از آهن
به خاک پای تو یعنی به کحل چشم فلککه گرامان دهدم چرخ آرزو دشمن
به سر به خدمتتت آیم اگر چه از ضعفمبه رشته بتوان بست پای چون سوزن
مگر توأم برسانی وگرنه وامانماگر غباری در راه گیر دم دامن
زبی تمیزی مردم چنان گداخته امکه برنتابد زین پس ضمیر بار سخن
کسی به جز تو ندارم برکه شکوه برمز کودنان که ندانند زیرک از کودن
درشت طبعان کز بهر سودن دل هاچنین ایشان بی چین ندیده کس چو سفن
خسیس طبع به خیلان دون دون همتکه از گلوی کبوتر برون کشند ارزن
از آن کناره گرفته است از بسیط زمینسپهر پر که از فکرشان شود ایمن
در آن مقام که گیرند خامه را شیطانیکی بود زغلامان طوق در گردن
مگر که عاشق نان خودند که اینان راچو پاک بازان عمری به سست یک دیدن
برای آن که که از بهرشان برد درمیگشوده اند شب و روز دیده چون روزن
یقین هاشان وسواس های شیطانیکمان هاشان مصداق ان بغض الظن
همیشه تا نبود مثل آفتاب سهاچنان که نبود مانند من معابد من
برای دوستی حادثات با خصمتکناد نعل در آتش زمانه توسن
کسی که خاک درت نیست باد در دو جهانبدان رواح که خاکستر است در گلشن