گنج

بخش ۲ - فصل

۱ بیت

می گوید مقرر این کلمات و محرر این مقدمات محمد بن علی بن محمد بن الحسن اظهیری الکاتب المسرقندی که چون من بنده را همیشه به خدمت جناب رفیع این دولت و وسیلت به فنا منیع این حضرت، نزاع و تشوق بر کمال می بود و در ترجیه این امنیت روزگار می گذاشتم و مترقب سعادتی و مترصد فرصتی می بودم که مگر روزگار در حصول این سعادت، مساعدتی نماید و اوقات به اسعاف این حاجت، مسامحتی کند. خود زمانه سرکشی می کرد و جمال عروس این مراد را در حجاب تعذر می داشت و سور و آیات این کرامات به خامه عطلت بر ورق اهمال و غفلت می نگاشت و به طریق عتاب بامن خطاب می کرد و این بیت می خواند.

ما کل ما یتمنی المرء یدرکهتجری الریاح بمالا تشتهی السفن

نه تو اول کسی که قدم طلب در بادیه این کعبه نهاده است و احرام خدمت این حرم بسته و به وصال جمال او نرسیده.

فلست باول ذی همهدعته لما لیس بالنایل

نخست قطع این مفاوز را مطیه ای جوی و اقامت این معاد را زادی طلب کن. آنگاه بادوار سر بر خاک این درگاه نه و خاک وار از چهره، شادروان این حضرت ساز. خدمتی کن که به وسیلت آن بدین حضرت رسی و به دالت او این سعادت را مستقبل و مهیا شوی و من بنده را در اثنای این محاورت با فکرت مجاورت گرفته و دست بحث در دامن طلب زده، مجال اختلال در ظاهر احوال معین و نشان پریشانی بر پیشانی مبین.

کاریست چو خط او معماحالیست چو زلف او مشوش
دیده همه پرخیال معشوقسینه همه پرشرار آتش

تا آخر روزی در میان این گفتگوی و در اثنای این جستجوی، سعادت بر من استقبال کرد و گفت: تحری رضای تراکمر بستم و به طالع فرخنده با تو پیوستم. همه مدخر خزینه خرد بر تو نثار کردم و جمله ذخایر نفایس عقل پیش تو آوردم. من نیز بدین بشارت، استبشار نمودم و مقدم او را به ترحاب و اهتزاز جواب دادم.

آن کیست که بی تو ساعتی خوشدل بود.بیا ای مفرح کربت و مونس غربت
بر آنی که غم بر دل من گماریمن از غم نترسم، بیا تا چه داری

گفت: شبستانی است پر دلستان و قصوری است پرحور بهاری است پر صور و نگار و باغی است پر شکوفه و ازهار.

کلام کنور الربی فاح غضاو قد غازلته شابیب قطر
و ریح الشمال جرت ثم جرتعلی صفحه الارض اذیال عطر
و عرف الخزامی و عرف الندامیو تدوار خمر و انوار جمر
و نجم اللیالی و نظم اللالیو مغبوط عمر و مضبوط امر

و زبان خرد در وصف او این ابیات انشا کرده:

ویحک ای صورت منصور نه باغی نه سرایبل بهشتی که به دنیات فرستاد خدای
بوده نقاش خرد در شجرت متواریشده فراش صبا در چمنت ناپروای

گفت: آن عرایس نفایس را حله ای پوش که تقادم اعوام و تواتر ایام آن را خلق نگرداند و آن ابکار افکار را حیله ای ساز که تعاقب ادوار و ترادف لیل و نهار از انتظام حال منتشر و متفرق نتواند کرد. دیباچه او را ترصیع و تجنیس و تشاکل و توازن و اضداد و انداد مطرز و موشح کن و تاج او را به جواهر زواهر خطاب میمون و القاب همایون خداوند عالم، خاقان معظم، رکن الدنیا و الدین- ادام الله ملکه – مرصع و مکلل گردان که تو باغبان سروپیرایی و مشاطه عروس آرایی. به دیده گرد دامن او برفتم و به زبان معذرت گفت:

ای به چشمم عزیزتر گردیکز زمین عطف دامن تو برفت
از تو باز آمدن که یارد خواست؟شکر این آمدن که داند گفت؟

و آن کتابی است ملقب به سندباد. فراهم آورده حکمای عجم. صفحات او پر از بدایع فطرت و صنایع فکرت و عجایب عقل و غرایب فضل و نوادر خواطر و نفایس ضمایر. آب حیات دلهای مرده و روضه انس جانهای پژمرده. مآثر و مفاخر او بی حد.

فاتت تجر علی السماء ذیولهامیاسه الاعطاف فی جاراتها
غداء مهما انشدت سجدت لهاسیاره الافلاک فی اوجاتها
و تمنت الشهب الثواقب انهانظمت تقاصیرا علی لباتها
و تود آذان اللیالی انهانیطت مکان القرط فی اخراتها

چون آن اشارات بدیدم و آن بشارت بشنیدم، رخش فکرت در زیر زین کشیدم و به قطع مسافت این بیدا بسیجیدم و با سعادت گفتم:

ذرانی والفلاه بلا دلیلووجهی و الهجیر بلا لثام
فانی استریح بذا و هذیواتعب بالاناخه والمقام
فقد ارد المیاه بغیر هادسوی عدی لها برق الغمام
و لا امسی لاهل البخل ضیفاو لیس قری سوی مخ النعام

و آن غرایب کلم و عجایب حکم که تاسیس قواعد ریاست و تاکید مبانی سیاست است، متضمن مصالح دین و دولت و متکفل مناجح ملک و ملت، جد او هزل مانند و موعظت او حکمت پیوند، به امثال و اشعار و اخبار آراسته کردم تا متصفحان این مجموع و متاملان این مسطور هر یک بر حسب نظر و دقت خاطر، نصیب گیرند و عالم و جاهل بر مقدار رای و رویت، ذخیره بردارند و فواید او کافه مردمان را شامل و عواید او عامه جهانیان را حاصل باشد و هیچ کس بی قسطی وافر و حظی کامل نماند. والله ولی الاجابه.