شمارهٔ ۱
بر جهان شکرهای بسیار استکه قزل ارسلان جهاندار است
اوست آن پادشاه کز سر تیغخون فشانَد چنانکه برق از میغ
رایش ار با فلک به کین آیدپشت خورشید در زمین آید
عالم از جود او توانگر شدبوستان در لباس ششتر شد
نرگس از زر نهاد بر سر تاجلاله از لعل برفکند دواج
شاخ سوسن کشید خنجر سیمابر بر آب ریخت دُرِّ یتیم
من مسکین مستمند هنوزهمچنان بر قرار اوّل روز
تیر محنت بخَست سینهٔ منبر شد از نیستی خزینهٔ من
چون بدین گفتنم نیاز آمدمثلی لایقم فراز آمد
عالِمی بر فراز منبر گفت:که «چو پیدا شود سرای نهفت
ریشهای سپید را ز گناهبخشد ایزد به ریشهای سیاه
باز ریش سیاه روز امیدباشد اندر پناه ریش سپید»
مردکی سرخریش حاضر بوددست در ریش زد چو این بشنود
گفت «ما خود درین شمار نهایمدر دو عالم به هیچ کار نهایم!»
بنده آن سرخ ریش مظلوم استکه ز انعام شاه محروم است
دولتت تا به حشر باقی بادمهر و ماهت ندیم و ساقی باد
چه زیان دارد ار شود به مثلدر جهان کار شاعری به خلل؟