شمارهٔ ۹۰
زمانه داور کشور گشای نصرت دینایا ضمیر تو از راز روزگار آگاه
تویی که همتت از فرط کبریا نکندمگر بچشم حقارت در آفتاب نگاه
سنان رمح تو کابیست در هوا روشندرآورد بدو چشم عدوت آب سیاه
به نزد جود تو مرغ رسیلت است املبه پیش عفو تو مقبول خدمت است گناه
به شربتی که بدو رشک برد آب حیاتفزود قوت و صحت تو را و حشمت و جاه
تو عمر خضر بیابی که می برویاندز سنگ چون قدم خضر سایه تو گیاه
خدایگانا معلوم رای توست که منز دست حادثه دارم به حضرت تو پناه
اگر به مصلحتی دور مانم از در تونه از ملامت خدمت بود معاذالله
دعا و خدمت شاه است کار و پیشه منبه هیچ حال فتوری بدو نیابد راه
چو بنگری به حقیقت تفاوتی نکندحضور و غیبت من در دعا و مدحت شاه
به تن ز خدمت اگر دور می شوم حالینشانده ام دل و جان معتکف درین درگاه