شمارهٔ ۸۰
بزرگوارا سالی زیادت است که منبه جام نظم می مدح تو همی نوشم
ندیده ام ز تو نانی چنانک بر گویمنیافته ز تو چیزی چنانک در پوشم
به مجلسی که ز جودت مرا سئوال کنندنهاد باید ناچار پنبه در گوشم
مباش غافل اگر چه من از شمایل خوبحکیم سیرت و نیکو نهاد و خاموشم
به گاه نظم چو من بر سخن سوار شومکشند غاشیه اقران به عجز بر دوشم
به مدح و هجو همه کس گه شکایت و شکرچو آفتاب بتابم چو بحر بخروشم
به مدح خویش مرا گر صلت همی ندهیازین حدیث نه غمگین شوم نه بخروشم
من ار ز هجو تو بیتی دو،برکسان خوانمنهند تخته دیباهمی در آغوشم
به زر سرخ ز من چون هجای تو بخرندرضا دهی که به نرخی تمام بفروشم؟