شمارهٔ ۵۰
مربی فضلای زمانه شمس الدینتویی که قفل امل را سخای توست کلید
از آن سپس که میان من و تو عهد دراززمانه حبل متین مواصلت ببرید
تو را به مرو درون برد و خرمت بنشاندمرا به سوی نشابور سر نگون بکشید
چو تو به اسم رسالت بیامدی ناگاهدلم ز شوق ملاقات تو ز بر بپرید
شدی به قاعده و پرده دار بنشاندیچنانک پرده صبرم ز غبن آن بدرید
مرا به خدمت تو محض دوستی آوردنه رغبت زر و سیم و نه حرص نقل و نبید
حدیث رؤیت صانع مرا محقق شدکه دست معتزلی غالب ست و وجه پدید
رسول را چو به دنیا نمی توان دیدنخدای را به قیامت چگونه بتوان دید؟