شمارهٔ ۴۴
ای قضا صولتی که در عالمآنچه حکمت کند قدر نکند
و آنچه با خلق می کند سعیتبا چمن شبنم مطر نکند
شرف ذاتیت چنان آمدکاندرو سلطنت اثر نکند
هر که خاطر گماشت بر کینتجز به جان بی گمان خطر نکند
بعد ازین رایت جهانگیرتفلک هفتمین مقر نکند
گر شبیخون کنی به اهل عراقفتح این باب جز ظفر نکند
انتقام عدو بکش کامروزبا تو کس دست در کمر نکند
شهریارا سزد که بر حالمکرم شاملت نظر نکند؟!
نیک دانی که بر سپهر هلالنشود بدر تا سفر نکند
عمر من رفت بر امید مگرهیچ سودی مرا مگر نکند
گر نگشتم به خدمتی مخصوصکار طالع کند هنر نکند
بیش ازینم مدار بی پر و بالتا کس این قصه را سمر نکند
کانچه با بنده کرد شهر سراببا قصب پرتو قمر نکند
در گذرهای او [ گِلی است که] پیلجز به کشتی درو عبر نکند
گر به خدمت نمی رسم چه عجبکه ازو اسب ره به در نکند
سخنی چند بشنو از بندهکه در آن شرح مختصر نکند
هر که از حال زیر دستانتچون بداند تو را خبر نکند
گرچه در حال دولتی بیندبر پل عافیت گذر نکند
ای چنان بوده در جهانداریکز تو کس ناله سحر نکند
مادحی صادقم که در مدحتخاطرم هیچ مدخر نکند
نبود روز کز ثنای تو راجبرئیل امین ز بر نکند
هر که بیتی شنید ازین قطعهسخن عِقد دُر،دگر نکند
گفته من به فال دار از آنکمدد بحر جز شمر نکند
برخور از جود کانچه عدلت کرددر نمای نبات خور نکند
جاودان باش تا مدار فلکعاقبت گرد این مدر نکند