گنج

شمارهٔ ۴۲

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: ند۹ بیت
ای گشته جهان جان ز مدحتهمچون لب دلبران پر از قند
چون ابر و گل ست ظلم و انصافدر عهد تو این گری و آن خند
یک روز به شب نشد که گردوناز هیبت تو سپر نیفکند
من بنده که خاطرم نهالی ستدر باغ ثنای تو برومند
بی برگی اگر چه گفتنی نیستیکبارگیم ز بیخ بر کند
فریاد مرا ز روزگار ستتا چند ز روز گار تا چند
ای مادر روزگار هرگزتازاده به از تو هیچ فرزند
تو وارث ملک روزگاریدر عهده توست قطع و پیوند
از دست حوادثم برون کنبدنامی روزگار مپسند