گنج

شمارهٔ ۶ - داستان زادن «معصومه»

۲۰ بیت

جوانکی از پیرزادگان بیابانک خواهری داشت «معصومه» نام. میان این خواهر و برادر شیفتگی های لیلی مجنون بود و فریفتگی های عباسه و هارون، معصومه شوهر خواست. آبستن گشت. هنگام زادن رسید. درد بار نهادن دراز افتاد.

پندار مرگ بر زیست چربیدن گرفت. شب هفتم آغاز خروس خوان شکم از بارزادن باز پرداخت. برادر آگاه گردید. دامان به سنگ های درشت بر انباشت. تازکوی و برزن گرفت. بی آنکه سرائی از میان افتد یا دری برکران یابد:

به نیروی پنجه به بازوی مشتفرو کوفت درها به سنگ درشت
ز آوای درها و آشوب سنگز ماهی به مه شد غریو و غرنگ
چه درها که از زخمه درهم شکستچه سرها که آسیمه از خواب جست
زن و مرد پیر و جوان هاج و واجگریزان به دهلیز در از، دواج
یکی گفت دارای ری کینه خواهمگر تاخت زی شهر خاور سپاه
دگر گفت ناید ز شه این ستیزبه ماهی زمه رست این رستخیز
ز هر خانه غوغا به خورشید و ماهکه خود کیست این جنگی کینه خواه؟
چه کین توخت گردون پیروز چنگکه می بارد از چار سو چوب و سنگ؟
ازین کند ستوار، و این کوب سختدری نیست در شهر جز لخت لخت
به کاوش کمر تنگ بستن چرا؟به سنگ ستم در شکستن چرا؟
بگو تا بدانیم کت نام چیست؟وز این در شکستن ترا کام چیست؟
به پاسخ، درای دهان باز کردلب از خنده آزرم اهواز کرد
که زنهار، با کس مرا جنگ نیستدرشتی و سختی درین سنگ نیست
مرا اخت فرخنده معصومه نامکز و مهر و مه نیکوی کرده وام
جهان آبگون است و او در تابزمین آسمان است و او آفتاب
پس از هفته ای تاب و تیمار و تبز زادن شد آسوده در نیم شب
شما را نه از کینه آشوفتمپی مژده سندان بدر کوفتم
سزد روز و شب هفته و سال و ماهبدین نامور مژده رنج کاه
به کوری آن کش بود دشمنیپذیرد دل دوستان روشنی
سپهر بلند ار در آید بخاکچو معصومه زنده است ما را چه باک