گنج

شمارهٔ ۸۶ - داستانی از دوران کودکی

۵ بیت

هنگام خردی با کودکی «قربان» نام که مرا همروز و سال بود، واز در اندام و بالا همشاخ و یال، از دبستان ساز گسیختن کردیم و تاز گریختن، فرا پشت خانه ایشان لانه ای بود ویرانه، که دیوان به زنجیر بدو راه ندادی، فرزانه به شمشیر در او پا ننهادی. بدان در تاختیم و لاغی کودکانه بر ساختیم.من با چنگ و ناخن خاک همی سفتم و او با دست و دامن پاک همی رفت. خواهرش «خدیجه» نام از دریچه بام بدید، چست و چالاک به سر گشت، و با تیزتکی راه زینه دو پله یکی در نوشت، مردانه به ویرانه در تاخت، و نبردی دلیرانه بر ساخت. گناه گریز را ستیز انگیخت و با درشتی و دشنام اندام و آویز برادر کرد، سبک از جای بر کند و گران بر زمین کوفت، پای بر نام هشت و کوبی شاخ شکن در نهاد. به دندان و چنگال و سوزن و سنجاق جامه و جانش دوختن و دریدن گرفت، وزیست و مرگش را در بازار آزار به کمتر ارز و افزون تر بها فروختن و خریدن. بیچاره قربان دست ستیز بسته دید و پای گریز شکسته، اندیشه جنگ در پای برد و دست از دهان برداشت که :آوخ این چه فر و فرزانگی است و کدام مردی و مردانگی، که خدیجه دمار از یار کوی و دبستانت برانگیخت و تگرگ مرگ بر بارو برگ انباز باغ و بستانت فرو ریخت: تو تن لخت کرده از یاری بر کرانی و روی سخت ساخته تماشاکنان نگران.

تنی را که از رنج کس درد نیستاگر پور دستان بود مرد نیست
مرا نرم و آسوده چالاک و چستگریز از دبستان به دستان تست
کنون آمد این روز بد پیش منتن آسا گرفتی سر خویشتن
زهی دانش و دید و فرزانگیخهی راد مردی و مردانگی
ز چشم بدت تا نیاید گزندبهل پرده بر رخ بسوزان سپند

چون ویله زینهارش بلند آوا گشت، و بیغاره تاب او بارش شرم انگیز و خشم افزا، چهاراسبه بدو آمیختم و ده مرده درخدیجه آویختم. اگر چه آن بره آهوی تازه شاخ و گوزن بچه نو نبرد با همه خردی و سادگی و نوآموزی و مادگی بازوی شیر و پلنگ داشت و نیروی دریا و نهنگ، ولی چون ما را با همه بی دست و پائی ساز هم پشتی رست و کار از بازیچه و لاغ به کشاکش و کشت درکشید، سخت سختش زار و زبون آوردیم و نیک نیک نوان و نگون.

برادر پی مالش شاخ اوسراغش بدرید و شاماخ او
بر سیمگون موی مشکین کمندبه دندان بخست و به دستان بکند
برخساره و سرش با پای و چنگهمی ریخت خاک و همی کوفت سنگ
منش نیز درکش بر افشرده پیبر ابرو گره چنگ درنای وی
چپ و راست زیر و زبر سخت و سستفرو داشت در چنگ و دندان نرست
بر این خاک پست از سپهر بلندمر او را به پاداش گاز و گزند
سرو بر، پرو پای و پهلوی و پشتکمین زخمه زخم لگد بود و مشت
گرایش به دندان و چنگش نماندسرکین و بازوی جنگش نماند
فرو هشت نیروی شیر و پلنگبرآراست روبه روش جنگش نماند
فرو هشت نیروی شیر و پلنگبرآراست روبه روش ریوورنگ

روی خاکساری در پای برادر سود، و لابه لغزش و گستاخی را لب چرب زبانی و زبان تیتال برگشود، که باد افراه این شوخ چشمی را سزای بست و فروختم و کیفر این سخت روئی را خورای کشت و سوخت. تو برادری و من خواهر، زاده یک پدر ومادر. خواندن و راندن، گرفت و بخشایش، هر چه اندیشی، دارای فروفرمانی و خداوند آرزو وآرمان:

چوب تو بر تارک من چندن استسنگ تو بر دیده من توتیا
گر بزنی باز هلم داوریور بکشی بگذرم از خون بها

ولی این بیگانه آشنارو، و دوست نمای دشمن خو، که انباز خود ساخته ای و بانداز من تاخته، از دیگر کوی وکاشانه است و مرغش پرورده دیگر آب و دانه.دلت چون داد فرنجک سارم فراسر خسبد و خنجک وارم در پای و پی خلد، سیمم به سنگ و سندان ساید، و میم بگاز و دندان خاید، چنگ در چنبر گیسو زند و سنگ بر سینه و بازو، برپیدا و نهانم پرده دران آید و بهر دیده که خواهد فرازیر و بالایم نگران:

برادر که دید آشکار و نهفتکه خواهر پسندد به بیگانه جفت
نگه کن که چون آخته یال جنگبه خون من اندر فرو برده چنگ
مراین خیره کش مست بی زینهاربرانگیخت از هستی من دمار
رخم کز گل آسیب دیدی و رنجبراز سیم سارا شکست و شکنج
نگه کن یک، از مشت نیلی گیاهیک از زخمه خشت سنگ سیاه
ترا دیده بازو نگه سوی منوزان سوی بیگانه بر روی من
ز چاووش نشنیده کس تا بدزددر این دامگه جز تو خواهر بمزد
سرشته است از سنگ و سندان دلتنرسته است مردم گیاه از گلت
بدین فر و فرجام و فرزانگیمبر نام مردی و مردانگی
زن زشت کردار پیمانه نوشبسی به ز زن های مردانه پوش

چندان بر این هنجار زنخ زد، و افسون راند، که بدستی که دشمن مبیناد و دوست، دستانش در قربان گرفت، و از شاخچه ماست کشی شیرش در پستان آمد. سراپای افروخته آذرگشت و بی زینهارم در پای و سرافتاد. دستان چنبر کرد و سخت و ستوارم بر گردن انداخت از فراز خواهر به شیب افکند و با جنگی آشتی سوز چنگ آزار و آسیب برگشاد. خدیجه نیز چست و تیز از زیر بدر جست و سنگ در دست و چنگ در خون برادر سارم بر زبر خفت:

مرآن ماده آهوی نورسته شاخکزو سینه شیر نر شاخ شاخ
درآویخت با من به دندان و چنگگران زخمه چون زخم خورده پلنگ
فرو برده چون غمزه خویشتنبکاوش ده انگشت در خون من
شد از کوب مشت و لگد سخت سختتن ناتوان تاب من لخت لخت
وز آن سوی «قربان» پیمان گسلگران کینه، پولادرو، سنگدل
دمان و دژم چست و چالاک و چیردر انداخت هنگامه دارو گیر
نه سنگی رها شد ز چنگش نه چوبکه نه پوست درگشت و نه مغز کوب
سرا پا تنم موئی ار رسته بودز چنگال آن سنگ این خسته بود
زهستی من جز که نامی نماندز من تا در مرگ گامی نماند
جز آوازه مرگ و آویز کشتچه زاید زآمیزش مغز و مشت؟

نر و ماده این گول ساده، و گرفتار افتاده را رزم لگد و مشت برساختند، و به کوفت های زفت و درشت که بر پیکار هفتخوان انگشت سودی در کار کتک و کشت ایستادند. از سر و سنگ مپرس و از تن و چوب مگوی، تو گفتی گل کاران ساروج همی کوبند، یا پوست گران مازوج همی سایند، از آن سنگ ساران و چوب باران کوهساری شدم از سنگ ولی خرد و خسته، پیشه واری از چوب ولی ریش و شکسته. پس از آنکه از آتش و باد دود و دمی مانده بود، و از خاک و آبم گردونمی، خوار و خسته، زار و شکسته از چنگ ایشانم رهایی رست و نیم کشت و خون آغشت تا ز رمیدن و ساز پریدن را بال و پر از مرغ دام دیده گرفتم و پای و پی از آهوی زخم رسیده. یار سنگین دل و ماه سیمین تن سنگ در دامان و جنگ در سر، شکسته لگام و گسسته جلو از پی تاختن آوردند، و در انداز تک و دو وایست و رو رزم ویرانه نو ساختن، من نیز از بیم جان و آسب کشت دست به سنگ ستیز بردم وآهنگ جنگ گریز کردم. پس از گیرو داری فره، و زد و خوردی فراوان مردن مردن و هزار خون دل خوردن، از آن گرداب کشتی شکن رخت به کنار افکندم، و از دریا باری چونان ژرف و بی پایاب که کمتر گزندش طوفان خون بود به کنجی جان سپار افتادم. چون لختی بدین برگذشت و هوش از رمیدن آرمیدن گرفت:

از آن تاب و تیمار و زخم و زیانبه بیغاره در خود نهادم زبان
که ای ناخردمند بی چشم و گوشسبک سر تنک رای بی مغز و هوش
به شرم از تو فرجام فرزانگیبه ننگ از تو در، نام دیوانگی
زدانش ترا بود اگر ساز و سنگچه خواهر برادر در آمد به جنگ
خورا بود و خوش تا زبان داشتیسخن ساختن از در آشتی
شدن هر دو را تنگ نزدیک تراز آن نیک گفتی وزین نیک تر
به نیروی اندرز و بازوی پندسر هر دو دربستی از کوب و کند
وزان نغز گفتار دانا نیوشنیوشنده را در نرفتی بگوش
سزیدی سبک سرگران ساختنروان از میان برکران تاختن
ترا در بدان جنبش وجوش و جنگبه سرخاک خوشتر که در دست سنگ
به شوخی زدی مشت بر نیشترسزاوار اینی، وزاین بیشتر
چه گویم بدین داوری چون گریبه خویش از در یاوری خون گری
برفت از بد افتاد روز سیاهسرشکم به ماهی خروشم به ماه
که آوخ چو من کیست برگشته روزبدین رنج و اندوه و تیمار و سوز
بیک جنبش نا به سامان بسیجبرآمد همه نام و ننگم به هیچ
زچنگم بشد یار فرخنده رایگهر سنگ گردید و گنج اژدهای
بکین خیره کش مهربان خواهرشپدر رنجه، اندوهگین مادرش
برهنه برو برزو بالا و رختچه از ترکتاز خزانی درخت
هرآنچ آبرو پاک بر خاک ریختبه جستن بسی بایدم خاک بیخت
روان کوفته، دل نوان، جان فگارتن از خستگی مرگ را خواستار
ز خود رنجه از زندگانی ستوهبه تنهائی افتاده دور از گروه
ز هر دو دژم روی و آشفته راینه رای دبستان نه روی سرای
به پیش از گزند پدر گیر و دارز پس چوب استاد آموزگار
بدین فرو فرجام و فرخندگیمرا خوب تر مرگ تا زندگی
چه جای نم اشک از این کم و کاستاگر چشم ها خون ببارم رواست

پس از دست افسوس سودن، و روی دریغ شخودن، سرکوب پشیمانی، بیغاره پریشانی، گریه خاک فرسا، ناله چرخ پیما از آن کردار بد سرگذشت، بازگشتی سهلان سنگ کردم و با پاک یزدان پیمانی خاک درنگ بستم که تا جان توان بخشای تن است و زبان پاس اندیش سر، هر جا و هر هنگام میان دو خویش یا از دو بیش، رای کاوش و کین خیزد، و پندار زشت گرد داوری و آویز انگیزد، در خورد نیرو و یارا و اندازه دید ودانست،دست آویز ساخت و سازش گردم و میان دار نواخت و نوازش، اگر از تلواس نبرد باز نیایند، و اندیشه آورد در پای نرود، بی رنجش از هر دو دور پایم، وتا رای آشتی بر سگالش جنگ پیشی نگیرد نزدیک نیایم.

با آن آزمایش و این پیمان و پنجاه سال افزون پاسداری، امیدوارم آن دوست رهی را در چالش برادر و مالش برادرزادگان، همدست نخواهند و در پرخاشی که پیروزی و گریزش هر دو مایه شکست است پایمرد نجویند. هر هنگام اندیشه آشتی فراز آمد و دل از پیشه ناسازگاری باز، رهی را آگهی آور. بی کوتهی تا همه جا همرهی خواهم نمود، و در پردازکین و انگیز مهرافزون از آنچه سزاست و روا گوش اندیش و استوار خواهم زیست.