گنج

شمارهٔ ۷

۱۷ بیت
زنی بود سرباز قلبیک راکه بر آسمان رگ زدی کیک را
نه پرهیزی از کس نه پروای شویبه شب بارگی یار هر کاخ و کوی
به سمنان در ازگاه نه تا نودتن آسا ز اندیشه نیک و بد
نماند از پی کام دل ناشمردکریچی که در وی نخفت و نخورد
از این سوی یل گر پی آن سوی بلخبهر مایه مردم چه شیرین چه تلخ
پی خاره ایران سندان سپارنزد پی چنو شبرو ایرخوار
چه از مزد... پس چه از نیا و پدرفزون داشت از مصطفی سیم و زر
زده تا بسی بیش و کم تند ورامزر اندوختی پخته از سیم خام
ز سی تا چهل شوخ شیرین نهادشمارستد رایگان کرد و داد
توانش نه زن خواند و نی مرد گفتهر آنکو نخواهد... سو ...یر مفت
بت سیم تن چون فراتر نهادزچل پای دستی به زر برگشاد
نمودی بهرگادنی سخت و سستنیاز ...س پاره مشتی درست
هر آنکش سه زهواره شش میخه زورگزین و گزاینده و گرده شور
سبک خیز و دیرافت و سندان سپارکلفت و کلا سخت و زهدان فشار
بجای درستش پی دسترنجفشاندی بپا در درم گنج گنج
«لتیبار» و «ناسار» تا «شاهجوی»درون شهر و بیرون هر کاخ و کوی
از آن قرچی پیش و پس شاخ شاخدر افتاد آوازه ژرف و فراخ