شمارهٔ ۸۷
دل با صف غمزه ای در افتادصیدی به میان لشکر افتاد
ماهی بدمید کز طلوعشاز دیده مردم اختر افتاد
آن سوخته طایرم که بر گلبالی نفشانده از پر افتاد
در پنجه طره تو دل کیستمسلم که به دست کافر افتاد
از عیش ز ما نشان مجوئیدکاین قرعه بنام دیگر افتاد
از لعل تو با مسیح گفتمتب کرد و به روی بستر افتاد
مستم ز مئی که هر که جامیزان خورد ز پا نه کز سر افتاد
رندی که به دورها نشد مستبنگر که به نیم ساغر افتاد
یغما به ره سمند او کیستخاکی که به دست صرصر افتاد