گنج

شمارهٔ ۱۲۸

۷ بیت
مکن ای فقیه منعم ز حدیث جام و بادهکه حرام کرده می را برو ای حلال زاده
زگشاد و بست اختر شبی آن بود که بینمدر خانقاه بسته، سر جام می گشاده
به رهی که نعل ریزد ز تحیر اولین پیهمه اسب شهسواران به کجا رسم پیاده
زند آن چنان زبانه تب غم ز بند بندمکه گمان برند مردم به نی آتش اوفتاده
نه خط است و خال و مویش بر آفتاب رویشکه صفی گناه کاران به قیامت ایستاده
به ره تو خاکم اما به سرم کجا گذاریمگر آن زمان که دانی فلکم به باد داده
دل تیره روز یغما به شکنج زلف او بینتو به شاخ سرو گوئی زغن آشیان نهاده